
برای من اما این برنامه مثل زنده شدن یک عشق قدیمی بود. مثل اینکه زمانی، کسی را دوست داشته ای و سال ها بعد در جایی باز می یابی اش. برنامه امشب با کلوزآپ های درجه یکی که از استاد داشت، یادم انداخت که چقدر دوست اش داشته ام و چقدر دوست اش دارم. یادم انداخت که بخشی از عشقم به سینما را مدیون او هستم و تصاویری که آثارش از همان کودکی در ذهنم ساختند. تصویر امین تارخ که روی ریل راه آهن، بر چمدانی نشسته است. تصویر فرامرز قریبیان که تن زخمی، سوار بر اسب در خیابان های تهران می گردد. تصویر هادی اسلامی که با چهره ای خون آلود و خسته تپانچه اش را به سوی دیگری نشانه گرفته است. و تصاویر آثار این سال هایش چقدر کدر بودند و نه تنها چیزی بر آن گنجینه نیفزودند که آن خاطره ها را هم از ذهن زدوند. اما می خواهم فراموش کنم. می خواهم این سال هایش را نادید بگیرم و اصلا خودم را به خواب بزنم. نمی خواهم دیگر به یاد بیاورم که پس از آن همه امید، سربازهای جمعه چه آب سردی بود بر تنم. مطمئنم که همه این فراموش کردن ها می ارزد به اینکه یک عشق دوباره زنده شود. عکس اش را باید همین فردا صبح برگردانم روی دیوار. همین فردا صبح!
No comments:
Post a Comment