
دنياي سرخوش و پر از رنگ لاك پشت هاي نينجا كجا و دنياي سياه و غمبار تنگنا كجا؟ اما فاصله اين دو خيلي سريع طي شد. خيلي سريع تر از آنكه فكرش را مي كرديم آن همه شور و حال جايش را به تلخي و سياهي و اندوه داد. با همه آنكه هنوز خيلي از كودكي ام را نگه داشته ام و هنوز هم خودم را به كم و سن سال تر ها ـ حتي گاهي بيش از بزرگترها ـ نزديك احساس مي كنم اما در خود اين چرخش سال ها و رشد كردن تلخي هست كه مي آيد و تو هم نمي تواني هيچ جور جلويش را بگيري. نمي دانم! شايد هم اين خيلي شخصي است و نبايد تعميمش داد.

هوشنگ گلمكاني توي همان مقاله نوشته كه چطور بعد از يك اتفاق شخصي بد تنگنا را مي بيند و توي آن حال ديدن تنگنا خيلي بهش مي چسبد و اين جمله را آورده كه : « از آن پس، گويي ناف زندگي ما را با غم بريده باشند ». حالا دارم به اين فكر مي كنم كه چقدر خوب است كه آدم يا غم و غصه اي نداشته باشد يا اگر دارد، بداند از كي و كجا ناف زندگيش را با غم بريده اند !
No comments:
Post a Comment