July 17, 2006

شازده کوچولو

نمی دانم چطور از نوشتن مطلب قبلی و بحث دوست که در پایان آن آمده بود ناخودآگاه یاد شازده کوچولو افتادم که کتاب بالینی من و خیلی های دیگر بوده، هست و خواهد بود.
" آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن! "
راستی! امسال شازده کوچولو 60 ساله شد.


سوء تفاهم !

برای چندمین بار است که می گویم نمی خواهم پاسخ کامنت ها را بدهم ولی باز هم پیش می آید مواردی که باعث می شود زیر قولم بزنم. دوست عزیزم مصطفی امیر خانی چندی قبل کامنتی برای یکی از مقاله ها گذاشته بود که چندان به مذاقم خوش نیامد و پاسخم به آن ( پاسخ به یک دوست ! ) کمی تند بود. در پاسخ به نوشته کامنتی دیگر از سوی مصطفی امیرخانی رسید که برخی مطالب مطرح شده در آن و همچنین بحثی که اخیرا با دوست دیگری داشتم و مدتها بود وسوسه ام می کرد چیزی درباره سوء تفاهم بنویسم در نهایت به این نوشته انجامید.
در جمع های دوستان در میان جوانان بحث ها خیلی زود شکل می گیرند و به اصطلاح گل می اندازند. به طبع در این بین بحث در باره آب و هوا و فوتبال و مسائلی از این دست که همه بر آن اتفاق نظر دارند و یا آن را در حد یک سرگرمی دنبال می کنند نه تنها باعث اختلاف یا تضاد در جمع نمی شود که ممکن است آدمها را به هم نزدیک تر هم بکند. اولین روزی که پا به خانه دانشجویی گذاشتم با همین بحث فوتبال و با وجود اختلاف نظر با طرف مقابل یک رفیق درست و حسابی پیدا کردم و بعد از آن هم همین ماجرا با افراد دیگر تکرار شد. اما در حیطه مباحث فکری یا مسائلی چون سیاست ماجرا به کلی فرق می کند. افراد دیدگاههای متفاوتی دارند و بر این دیدگاهها بطور جدی پافشاری دارند. اگر کسی از شما بپرسد استقلالی هستی یا پرسپولیسی؟ پاسخ شما هر چه باشد برای طرف مقابل به عنوان سلیقه شخصی شما در یک حیطه سرگرمی ساز تلقی خواهد شد اما اگر کسی از شما پرسید سوسیالیست هستی یا لیبرالیست ؟ مسئله تنها به سلیقه مربوط نیست، بلکه به پیشینه شما، شخصیت فکری شما، نوع نگاه شما و ... ارتباط می یابد.
و اما سوء تفاهم ها هم از دل همین بحث ها بیرون می آید. بحثی در یک پیاده روی طولانی شروع می شود و شکل می گیرد و به اوج می رسد و پایان می پذیرد حال آنکه شاید طرفین بحث در بسیاری از مسائل نسبت به دیدگاههای یکدیگر دچار سوء تفاهم می شوند که البته به زعم من بخشی از آن به مشکلات بحث شفاهی و آنی مربوط است. با همین دوست عزیز چندی پیش در آخرین دیدار حضوری مان درباره آمریکا بحث کردیم و من که خودم مخالف نظام سرمایه داری آمریکا هستم از اواسط بحث روی یک لج و لج بازی کاملا به طرفداری از آمریکا برخاستم و یا چندی پیش تر و در گفتگویی درباره علی شریعتی و چندی پیش با دوستی دیگر درباره یکی از ماجراهای رخ داده در اوایل انقلاب و شاید مواردی دیگر که حالا یادم نیست.
نتیجه آنکه در این بحث ها و مجادلات فکری و فرهنگی همیشه اختلافاتی هست و در پی آن شاید سوء تفاهم هایی که امیدوارم بتوانیم دوستی هایمان را ورای این سوء تفاهمات شکل دهیم. دوستانی دارم که با هم ذره ای در حیطه مسائل سیاسی یا فکری سنخیت نداریم اما دوست هستیم و دوستیمان ورای سیاست و غیره در جریان زندگی روزمره محکم و پایدار است.

جام جهانی

برخلاف نظر آنهایی که معتقد بودند جام جهانی امسال در مجموع چندان جالب نبود معتقدم مسابقات فوق العاده ای را دیدیم که تا مدتها در ذهن می مانند. شاید هم این همه ذوق زندگی ناشی از سرخوردگی در مسابقات چهار سال پیش کرو و ژاپن باشد، اما بسیاری زیباییهای همین دوره از رقابت ها را هم نمی توان نادیده گرفت. یکی از نکات جذاب این جام بازیهای خوب از ستاره های بزرگی بود که مدتی است در باشگاه های یا تیم های ملی شان فروغ گذشته را نداشته اند.
فیگو برای پرتغال بازیهای درخشانی انجام داد و حتی وقتی در آخرین لحظات بازی با آلمان در رده بندی به میدان آمد سانتر فوق العاده ای کرد که به ضربه سر و گل نونو گومژ منجر شد.
بکهام برای انگلیس خوب بازی کرد و یکی از همان ضربات آزاد استثنائی اش را هم زد تا یادمان بیاید که این همان دیوید بکهامی است که زمانی در منچستر یونایتد کابوس دروازه بان ها و خط دفاعی تیم ها بود.
رونالدویی که روزهای آغازین جام با مسئله اضافه وزن خود خبرساز شده بود هم توقعات را برآورده کرد و با زدن سه گل دیگر آقای گل ادوار جام جهانی شد.
الکساندرو دل پیرو، ستاره محبوب هواداران یوونتوس تنها همان دقایق محدودی که وارد بازی می شد را نیاز داشت تا یکی از زیباترین و حرفه ای ترین گل های جام جهانی را به ثمر برساند. ضربه دل پیرو بیش از هر چیز معنای حقیقی و ملموس کلمه ای به نام forward بود.
رائول دوست داشتنی هم برای تیمش یک گل حساس را به ثمر رساند هر چند که اسپانیایی های دوست داشتنی این بار هم نتوانستند طلسم را بشکنند و با بد شناسی در مقابل فرانسه ای قرار گرفتند که بازیهای قبلی اش بی نهایت ضعیف بود اما در آن مسابقه زیدان را در یکی از بهترین روزهایش در اختیار داشت.
اما ستاره بازیها بدون شک زیدان بود. برای من که زیدان و فرانسه همیشه تیمهای مورد علاقه ام را در جام های مختلف حذف کرده بودند دیدن اینکه آنها تا فینال جام بالا آمده اند سخت بود. با وجود آنکه از بین دو تیم فینالیست ایتالیا را بیشتر دوست داشتم اما مسئله ای به نام زیدان در میان بود تا نگذارد از قهرمانی ایتالیا خوشحال باشیم. ستاره ای می توانست به باشکوه ترین شکل ممکن از زمین چمن خداحافظی کند. پایانی زیبا برای ستاره ای که سالها از بازیش لذت بردیم. اما ...
گرچه تیم ملی کشورمان با مفتضحانه ترین بازیها از جام حذف شد، آرژانتین دوست داشتنی را آلمان ها حذف کردند، برزیل با همه ستاره هایش جام را ترک کرد و زیدان با آن ضربه سر عیش مان را از دیدن بازیهایش ناقص کرد، اما با همه اینها جام خوبی بود، با خاطره هایی بسیار برای روزها و سالهای بعد.









photos : AFP
برای دیدن مجموعه کامل عکسها اینجا را کلیک کنید.

July 15, 2006

درباره همه چیز و هیچ چیز !

همه آنهایی که وبلاگ باز کرده اند حتی باحوصله ترین هایشان گاهی اوقات از این کار پشیمان شده اند. به روز کردن مداوم این صفحه حتی با پست های کوچک هم سخت است. برای همین هم این وبلاگ تا به حال دوبار در وضعیت تعطیلی قرار گرفته و مدت مدیدی به روز نشده است و باز دوباره کار خودش را از سر گرفته. این سومین دوره کاغذ بی خط است. امیدوارم از حالا بتوانم مرتب بنویسم. فقط امیدوارم!

December 31, 2005

پاسخ به یک دوست !

دوست عزیزم مصطفی امیر خانی كامنتی كه برای یكی از مقالات نوشته بود كه چند جمله مثلا انتقاد آمیز نسبت به وبلاگ نویسی و ماجرای كانون ـ كه درباره آن چندین مطلب نوشتم ـ وجود داشت. اول آنكه دوست ندارم جواب هر انتقادی كه از این بلاگ و این نوشته ها می شود را بدهم اما پاسخی هر چند كوتاه را بهتر از سكوتی میدانم كه علامت رضاست!
اول اینكه وقتی آدمی در چهار خط نوشته برای دوستش 2 بار از جملات شریعتی و نیچه استفاده می كند آدم را به یاد روشنفكران تازه به دوران رسیده ای می اندازد كه چند تا كتاب خوانده اند و دوست دارند جملات این كتاب ها را این طرف و آنطرف استفاده كنند تا خدای ناكرده كتابهایی كه خوانده اند بی مصرف نماند. بدتر از اینطرف و آنطرف استفاده كردن این است كه چون فلان كس ـ كه گیرم انسان بزرگی است ـ حرفی را زده آن حرف را بی چون و چرا بكنیم سرلوحه زندگی. خواه آن فرد شریعتی باشد، خواه نیچه یا هگل یا ماركس یا هركس دیگر. اما برای این كه ثابت كنم دوستان فقط یك تكه از یك جایی می خوانند و حتی كلیت افكار كسی كه از جملاتش استفاده می كنند را هم نمی دانند پاسخ جمله ی شریعتی را با متنی كوتاه از از كتاب گفت و گوهای تنهایی می دهم:
" حرفهایی هست برای گفتن
كه اگر گوشی نبود نمی گوئیم
و حرفهائی هست برای نگفتن، حرفهائی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
حرفهای خوب و بزرگ و ماورائی همینهایند
و سرمایه هر كس به اندازه حرفهایی است كه برای نگفتن دارد "
آنچه در این وبلاگ و دیگر وبلاگ ها و هر رسانه ای می آید همین حرفهایی است كه برای گفتن و جود دارند و نیازی به گوش دارند برای شنیده شدن. كما اینكه كار بلاگر ها هم تنها تا زمانی می نویسند كه ببینند چند نفر می آیند وبلاگشان را می خوانند و كامنتی می گذارند و خلاصه مخاطب دارند و گوشی هست برای شیندن حرفهایشان. همین وبلاگ اگر مدتی بدون بیننده بماند یا تعطیلش می كنم و یا یك مدتی نمی نویسم. حالا این وسط یك نفر احساس می كند كه حرفهایی برای گفتن دارد و یك نفر نه. بعد اگر آن كسی كه ندارد به این یكی بگوید این های چیست كه می نویسی و اصلا چرا می نویسی دیگر خیلی معركه است! همه این حرفهایی كه هر روز اینجا و آنجا می خوانیم و می شنویم حرفهایی هستند برای خوانده شدن و شنیده شدن. فیلم هایی كه می بینیم كارگردانشان می سازد تا مخاطبی ببیند و حرفهایش را بپراكند. آوازها و ترانه هایی كه می شنویم برای شنیده شدن ساخته می شوند. خود شریعتی رسالتی احساس می كرده كه باید به آن عمل می كرده و همان رسالت شده است این كتابها و سخنرانی ها كه امروز ما می خوانیم و چماق می كنیم بر سر آنها كه به دنبال مخاطب هستند! در مورد چنین مطالب و موضوعاتی اصلا داشتن مخاطب هر چه بیشتر یك افتخار است و مایه مباهات گوینده و نویسنده و خالق آن اثر.
نمی گویم این وبلاگها و این خطوط حامل چنان رسالتی هستند اما ذره ای كوچك از رسالتی شخصی را با خود دارند كه نویسنده هایشان احساس می كنند. وبلاگهایی كه بخش عظیمی از آنها نشانگر استعداد نویسنده هایش است و مروری حتی اجمالی بر آنها نشان می دهد كه صاحبانی جوان اما فرهیخته دارند. برای نمونه نام مرتضی ممیز را در سایت Google سرچ كنید تا ببینید در گذشت وی بیش از همه جا در میان همین جوانان وبلاگ نویس بازتاب یافته است. بگذریم از وبلاگ های سیاسی كه نویسنده هایشان بخاطر همین مخاطبان و آگاه كردن آنها مجبور شدند گاز اشك آور در ماشین دربسته را تحمل كنند!
در مورد دوم هم كه حضرت جمله ای از نیچه را استفاده كرده بودند لابد با این مضمون كه تعطیلی این كانون هیچ اتفاقی نیست و مسئله ای دنیایی است و آدم باید از دنیا دل بکند و ... مثل این است كه كنار گود نشسته ای و میگویی لنگش كن. برای ما كه كانون را پوست و خونمان ساختیم و برایمان مثل بچه ای بود كه به دنیا آوردیم و راه رفتن یادش دادیم، تعطیلی كانون از فاجعه هم بدتر بود. بدتر از اینكه همه آنهایی كه در كانون ما شروع كردند، امروز سرخورده از اینگونه فعالیت های جمعی گوشه ای نشسته اند و ناامیدند از چنین حركتهایی‌؟!
در نهایت اینكه از این عرفان پوچ هیچ چیزی در نمی آید. اینكه یك سری كتاب و نوشته را بخوانیم و از این و آن یك چیزهایی بشنویم و بعد احساس كنیم به یك قله ای در زندگی رسیده ایم كه خیلی والاست و همه كسانی كه دور و برمان هستند به روزمرگی و ابتذال دچارند نه تنها فضیلتی نیست كه برعكس یك جور حقارت است كه ظاهری متفكرانه دارد.
قرار بود این پاسخ كوتاه باشد ولی تبدیل به طولانی ترین نوشته این وبلاگ در طول عمرش شد. خوب بعضی وقتها پیش بینی ها درست از آب در نمی آید دیگر!

December 24, 2005

قضاوت عجولانه ؟

در پاسخ به مطلب کوتاه سقوط یک کامنت از فردی ناشناس رسیده بدین شرح : " باز هم یک قضاوت عجولانه و از روی تعصب و " نمی دانم چه چیز در آن نوشته کوتاه بود که دوستمان را ناراحت کرده است اما لازم میدانم حداقل آن نوشته را که به دلیل زمان کم، کوتاه و ابتر شد کامل کنم :
آنچه در حادثه هواپیما رخ داد به معنی واقعی کلمه یک سهل انگاری بود. تعدادی خبرنگار با یک هواپیمای نظامی برای تهیه گزارش از یک مانور راهی محل برگزاری می شوند اما هنوز چند دقیقه ای از پروازشان نگذشته بوده که خلبان تصمیم به بازگشت می گیرد و با توجه به قابلیت های هواپیمای c-130 سعی می کند در نزدیکی شهرک توحید بنشیند که . . .
در این چند روز تقریبا مسجل شده است که هواپیما نقص فنی داشته است و چند نفر از خبرنگاران با تماس با منازل و یا همکارانشان گفته بودند که هواپیما به علت نقص تاخیر خواهد داشت. پس این مسئله یک سهل انگاری است در جان عده ای که لابد فکر می کنیم جانشان خیلی ارزش ندارد. آنها نهایتا یک عده خبرنگار و عکاس و فیلمبردار هستند نه بیشتر !!!
آنچه در نوشته کوتاه سقوط که به دلیل کمبود وقط عجولانه نوشته شد تنها اعتراضی بود به همین سهل انگاری ها. فراموش نکرده ایم که چندی پیش در نزدیکی نیشابور بر سریک قطار چه آمد و چندی پیشتر از آن سقوط هواپیمای یاک رحمان دادمان را از میانمان برد. آیا با همه اینها می توانیم بگوییم که اینها اتفاق هستند و اتفاق هم همه جا می افتد ؟
اما بدتر از همه بحث هایی است که در این گونه موارد بر سر چسباندن پیشوند و پسوند ها به قربانیان حوادث صورت می گیرد. اینکه این از دست رفتگان را شهید بنامیم یا نه؟ اگر دوست عزیزمان از این بخش از آن نوشته دلخور شده اند که باید گفت این مسئله تنها مورد اعتراض یکی دو نفر نیست و عده زیادی اصولا چنین مباحثی را بیهوده می دانند. اگر تعریفمان از شهید همان است که تمام گناهشان نزد خدا آمرزیده می گردد و جایگاهی بی شک بهشتی دارد پس ما چکاره ایم که این لقب را به کسی بدهیم یا نه ؟ وقتی چند سال قبل سید ابراهیم اصغر زاده ( کارگردان، تدوینگر و بازیگر نقش اول فیلم مهاجر که در آثار ابراهیم حاتمی کیا با او همکاری نزدیکی داشت ) در سقوط هواپیما در گذشت، حاتمی کیا جایی گفته بود : "واقعا مسئله این نیست که حالا سید شهید شده یا نه! هرکس از خانه اش بیرون بیاید برای انجام عملی نیک و خیر و در راه جانش را از کف بدهد شهید است. حالا این چه دعوایی است که ما می کنیم که سید را شهید به حساب بیاوریم یا نه ؟  " ( نقل به مضمون ). چند روز قبل هم محسن کدیور در حسینیه ارشاد گفت : " مسئله اصلی و روز ما این شده است که بنیاد شهید بگوید کشته شده ها شهیدند یا نه ؟ " نکند نعوذبالله خدا گوش به فرمان بنیاد شهید است که از دست رفتگان این حادثه و آن حادثه شهید هستند یا نه ؟!
امروز از دوستی که در کارهای ساختمانی دستی دارد شنیدم که پس از زلزله بم در کارهای ساختمانها به شدت سخت گیری می شود و دیگر اجازه نمی دهند هر ساختمانی به هر صورت سر هم بندی شود. خبر خوشحال کننده ای بود. بی شک حالا پس از این حادثه خبر خوشحال کننده می تواند نظارتی جدی تر بر انجام پرواز ها و به طور کلی هر آنچه که در محدوده ترابری قرار می گیرد باشد. نه ؟

ربع سکه، نیم سکه، تمام سکه

در دانشگاهمان استادی داریم که در کلاس خیلی خوب درس نمی دهد و حضور در کلاسش ممکن است باعث قبولی نشود، اما حضور در کلاسهای خصوصی اش باعث قبولی صد در صد انشجو می شود. اما اگر فکر می کنید این حضور در کلاسهای خصوصی به بار علمی کلاسها و شیوه تدریس استاد محترم در این کلاسها مربوط می شود سخت در اشتباهید.
روش کار بدین شرح است :
1 / اصلا نیازی نیست در کلاسهای ایشان حضور یابید. خیلی مهم نیست که سر کلاس گوش می دهید یا نه. فقط در طول ترم کمی پول جمع کنید برای کلاسهای آخر ترم.
2 / اواخر ترم سراغ استاد محترم رفته و از ایشان می خواهید که برایتان کلاس خصوصی بگذارد. ممکن است ابتدا چند بار با پاسخهایی مثل « فعلا وقت ندارم »، « تو چند جلسه کوتاه من نمی تونم شما رو به سطح علمی مطلوب برسونم » از سوی استاد مواجه شوید؛ ولی خاطرتان جمع که با کمی اصرار ماجرا حل می شود.
3 / در این مرحله که بخش اصلی است شما باید به ک طلا فروشی مراجعه نموده و یک عدد سکه، نیم شکه و یا ربع سکه بخرید. قابل توجه اینکه گزینه اول کاملا تضمین شده است اما خرید دو مورد بعدی کمی ریسک است. سپس سکه را داخل یک پاکت گذاشته و نام خود را خوش خط و خوانا روی پاکت بنویسید و در جلسه پایانی به استاد تقدیم کنید.
4 / سر جلسه امتحان در حد 5- 4 نمره نوشته، ورقه خود را تحویل دهید و بروید با خیال راحت استراحت کنید. در روز اعلام نتایج احتمالا با نمراتی در حد 15 – 16 روبرو می شوید که البته این نمره به نوع سکه بند 3 بسیار مربوط است.
نکته : شایان ذکر است عده ای بدون طی کردن مراحل یک و دو نیز به نتیجه مطلوب رسیده اند. البته در این موارد احتمالا تنها باید از نوع اول سکه در بند 3 استفاده کنید و گزینه های دیگر به هیچ وجه جوابگو نیستند.
بعضی ها کار و بارشان واقعا سکه است؛ نه؟!

December 16, 2005

20 روز دنیای بدون رنگ

از 4 آذر تا 24 آذر، 20 روز را بی او سپری کردیم !




December 15, 2005

ترانه های دیروز (1) / قصه دو ماهی

قرار شد همان طور که نگاهی می کنیم به ترانه های امروز، ترانه های دیروز را هم مروری کنیم ! بهترین مطلع برای این کار « قصه دو ماهی » است. دو ماهی آغاز فصل نوینی در ترانه سرایی معاصر است و امسال در 35 سالگی همچنان تازه است و ناب! همچنان زیبا و بی بدیل! هنوز هم چون نگینی بر تارک ترانه سرایی معاصر می درخشد.

قصه دو ماهی
ترانه سرا : شهیار قنبری
آهنگساز : بابک افشار
تنظیم کننده : واروژان
خواننده : گوگوش


ما دو تا ماهی بودیم
توی دریای کبود
خالی از اشکای شور
از غم بود و نبود

پولکامون رنگ وارنگ
روزامون خوب و قشنگ
آسمونمون یکی،
خونمون یه قلوه سنگ

خنده مون موجا رُ تا ابرا می بُرد
وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد

تورای ماهیگیرا وا نمی شُد
عاشقی تو دریا پیدا نمی شُد

خوابمون مثل صدف
پُرِ مرواریدِ نور
پُر شد این قصهء ما
توی دریاهای دور

همیشه تُک می زدیم
به حُبابای دُرُشت
تا که مرغِ ماهیخوار
اومدُ جفتمُ کشت

دلش آتیش بگیره
دل اون خونه خراب
دیگه نوبتِ منه
سایه ش افتاده رو آب

بعد ما نوبتِ جُفتای دیگه ست
روز مرگ زشت دلهای دیگه ست

ای خدا کاری نکن (*) یادش بره
که یه ماهی این پائین منتظره

نمی خوام تنها باشم
ماهی دریا باشم
دوست دارم که بعد ازاین
توی قصه ها باشم

* ) خیلی ها این بخش از شعر را اینگونه فهمیده اند : ای خدا کاری بکن یادش بره !!! اصلا معلوم نیست این حضرات ترانه را گوش می دهند یا می شنوند ؟ در میان این آدمها حتی تهیه کنندگان کتاب ترانه ها، تصنیف ها و سرودهای ایران زمین ـ که کتاب معتبری است ـ نیز قرار دارند که البته جای بسی تاسف است. اگر شما هم از همین آدمها هستید بروید یکبار دیگر ترانه را بشنوید و کمی به آن فکر کنید!

عزرائیل و اهالی فرهنگ

وضعیت عجیبی است! عزرائیل بدجوری عزمش را برای بردن اهالی فرهنگ جزم کرده است. منوچهر آتشی، مرتضی ممیز، منوچهر نوذری و رضا سعیدی. خبرنگاران هم که در برنامه اضافه کاری عزرائیل قرار داشتند. وضعیت عجیبی است!
شبکه چهار سیما امشب یک تله تئاتر از رضا سعیدی پخش کرد که اثر جالب توجه و در خوری بود. آخرین بازی از نوشته های «محمود استاد محمد» که در باره افول یک ستاره سینما بود. ستاره ای که روزگاری در اوج بوده، با کلکسیونی از افتخارات و جوایز، اما حالا چیزی از آن همه برایش باقی نمانده. نمایش لحظه های زیبایی داشت و از بعضی جهات با این وضعیت فعلی هم جور در می آمد. به ویژه یک دیالوگ زیبا. جایی که ستاره افول کرده با اشاره به پوسترهای فیلم ها و تئاترهایش که دور اتاقش را پر کرده بودند می گفت : « سقف این خونه رُ رو سرم خراب کن، اما با پوسترهام کاری نداشته باش! ». اصلا مگر از او بعد از مرگش چیزی به جز همین پوسترها باقی می ماند؟