October 23, 2007

روزنوشت های ... ( 23 ) [ و ... مسعود کیمیایی ]

آن اتفاق رخ داد و مسعود کیمیایی در برابر دوربین دو قدم مانده به صبح نشست. آنقدر باهوش بود که بداند وقتی پس از سال ها در تلویزیون ظاهر می شود چه بگوید و چگونه بگوید. از سانسور آثارش گفت و از سینمای هدایتی و حمایتی سال های اول انقلاب. وقتی جیرانی، پس از بحثی در باره قیصر بینندگان را به دیدن کلیپی از آثار کیمیایی دعوت کرد، کیمیایی پرسید : « قیصر هم پخش میشه ؟ » و شاید می دانست که پخش قیصر ناممکن است و ذکاوت اش بود که اینگونه بپرسد تا حضورش در تلویزیون پس از این همه سال ـ که خودش هم در ابتدا به آن اشاره کرد ـ به برگ برنده ای برای آنان تبدیل نشود.

برای من اما این برنامه مثل زنده شدن یک عشق قدیمی بود. مثل اینکه زمانی، کسی را دوست داشته ای و سال ها بعد در جایی باز می یابی اش. برنامه امشب با کلوزآپ های درجه یکی که از استاد داشت، یادم انداخت که چقدر دوست اش داشته ام و چقدر دوست اش دارم. یادم انداخت که بخشی از عشقم به سینما را مدیون او هستم و تصاویری که آثارش از همان کودکی در ذهنم ساختند. تصویر امین تارخ که روی ریل راه آهن، بر چمدانی نشسته است. تصویر فرامرز قریبیان که تن زخمی، سوار بر اسب در خیابان های تهران می گردد. تصویر هادی اسلامی که با چهره ای خون آلود و خسته تپانچه اش را به سوی دیگری نشانه گرفته است. و تصاویر آثار این سال هایش چقدر کدر بودند و نه تنها چیزی بر آن گنجینه نیفزودند که آن خاطره ها را هم از ذهن زدوند. اما می خواهم فراموش کنم. می خواهم این سال هایش را نادید بگیرم و اصلا خودم را به خواب بزنم. نمی خواهم دیگر به یاد بیاورم که پس از آن همه امید، سربازهای جمعه چه آب سردی بود بر تنم. مطمئنم که همه این فراموش کردن ها می ارزد به اینکه یک عشق دوباره زنده شود. عکس اش را باید همین فردا صبح برگردانم روی دیوار. همین فردا صبح!

October 22, 2007

روزنوشت های ... (22)

بعضی وقت ها وسوسه می شوم قراری را که برای هر شب آپدیت کردن این وبلاگ گذاشته ام بشکنم و چیزی ننویسم. اما دو چیز مانع می شود. اول اینکه خود این نوشتن لذت بخش است. هر جفنگ و پرت و پلایی هم که بنویسی باز لذت بخش است. جعفر مدرس صادقی، آخر کتاب « قسمت دیگران و داستان های دیگر » یادداشت درجه یکی دارد که بخشی از آن خیلی مربوط است به حرفی که می خواهم بزنم : « این نویسنده هیچ اعتقادی به ابلاغِ پیام و سخن پراکنی ندارد و وسیله کردنِ داستان را برای تحمیل ِ معلومات فلسفی و سیاسی به خواننده بی حُرمتی و اسائه ی ادب به ساحت مقدس داستان می داند. او به این قالب ِ ادبی عشق عجیبی دارد و خیال می کند همه چی در جهان به این دلیل وجود دارد و هر حادثه ای به این دلیل اتفاق می افتد که روزی توی این قالب خودش را به ثبت برساند. » می بینید؟ این است عشق به روایت و داستان گویی. عشقی که الزاما هم در قالب ادبی و فرم داستانی مکتوب بروز پیدا نمی کند. دیده اید آدم هایی را که ساده ترین چیزها و رخدادها را طوری بیان می کنند که فکر می کنید مهمترین اتفاق دنیا است؟ این آدم هایی یک چیزی در وجودشان هست که ترغیب شان می کند به روایت و داستان سرایی؛ گیرم که خودشان خیلی متوجه نباشند و این استعداد بالقوه، بالفعل نشود.
اما دوم؛ قراری را هم که با خودم گذاشته ام نمی توانم بشکنم. اصلا یک مدتی است به شکل جدی تصمیم گرفته به همه قول و قرارهایی که با خودم می گذارم پایبند باشم و ببینم تا کجا می توانم طاقت بیاورم و ـ مثل سابق ـ عهد شکنی نکنم. یاد جمله ای افتادم که مجید اسلامی اول نقدش بر مرد مرده در مجله فیلم از هال هارتلی آورده بود : « می خواهم ببینم با یک جفت لاستیک صاف تا کجا می توانم بروم؟ »

October 21, 2007

روزنوشت های ... (21)

برنامه دو قدم مانده به صبح، این هفته فوق العاده است. یعنی قرار است که باشد. مهمانان برنامه امشب، محمد علی بهمنی ( غزلسرا ) و مرضیه برومند بودند. برنامه فردا شب با حضور کارن همایونفر ( آهنگساز ) و حسن سربخشیان ( عکاس ) برگزار می شود و اما ... . نکته اصلی در برنامه دوشنبه شب است : مسعود کیمیایی. اگر این اتفاق رخ دهد و کیمیایی در برابر جیرانی بنشیند، دیگر رسما باید از دو قدم مانده به صبح به عنوان یک پدیده فوق العاده جدی یاد کنیم. برنامه ای که حدود 3 ماه است فعالیت اش را آغاز کرده و حالا میمهانی دارد که تا کنون در برابر دوربین صدا وسیمای جمهوری اسلامی قرار نگرفته ( منهای یک حضور در شبکه جهانی جام جم ) و از چهره های ناسازگار با سیاست های کلی نظام به شمار می آید. اینکه این برنامه برگزار می شود یا نه و اینکه اگر برگزار شود چگونه خواهد بود خیلی چیزها را روشن خواهد کرد. احتمالا برنامه صرفا به سینمای کیمیایی می پردازد و جیرانی سعی خواهد کرد سوالاتی را مطرح کند که جواب های شان مشکل چندانی ایجاد نکنند. خب، شما که توقع ندارید جیرانی مثلا از کیمیایی بپرسد : « در آن جریانات پیرامون شما و سعید امامی دقیقا چه گذشت ؟ »
امشب اولین قسمت سریال حاتمی کیا هم پخش شد. جالب اینکه اینجا هم با یک روح طرف هستیم. دیگر حالم دارد از هر چه روح، شیطان و فیلم و سریال معناگرا و ... است بهم می خورد.

October 20, 2007

روزنوشت های ... (20)

این یکی نوبر است دیگر! الان ساعت 9 صبح روز شنبه است و من می خواهم پست روز جمعه را بنویسم! تنها نکته امروز آزمون آزمایشی پارسه بود که آن هم هیچ نکته خاصی نداشت. رفتیم و امتحان دادیم و کیک و آب میوه را خوردیم و آمدیم بیرون. همین! مدتی پیش در وبلاگ پرستو دوکوهکی یک شعر از قیصر امین پور دیدم که درجه یک است. زمان زیادی است که هر بار به بهانه ای می خواهم این شعر را اینجا ذکر کنم و نمی شود. فکر می کنم حالا بهترین فرصت است :

اين روزها که می‌گذرد
شادم
اين روزها که می‌گذرد
شادم
که می‌گذرد
اين روزها
شادم
که می‌گذرد...

قيصر امين‌پور / از مجموعه شعر دستورزبان عشق

October 19, 2007

روزنوشت های ... (19)

روز خوبی نبود. زیاده گویی هم نمی کنم که چرا خوب نبود و چه شد و چه نشد. فقط یک نکته طنز داشت که حیف است نقل نکنم. سخنگوی جامعه روحانیت مبارز درباره نکات جلسه با عزت الله ضرغامی ( رئیس سازمان صدا و سیما ) چیزهایی گفت که یکی از آنها این بود : « تلویزیون باید سیاست چند صدایی را رعایت کند، اما به احزاب و گروه هایی که با نظام مشکل دارند زیاد میدان ندهد »

October 18, 2007

روزنوشت های ... (18)

روز بد و کسالت باری بود. بعضی روزها مثل تکه ای از یک کیک خوشمزه هستند، با مقداری خامه که به شکل زیبایی رویش گذاشته شده. این روزها پر از اتفاقات متفاوت و دلچسب هستند که و یکی از این اتفاقات ـ که بیش از بقیه دلچسب و دوست داشتنی است ـ حکم همان خامه را دارد و این روز را زیباتر و خوشمزه تر می کند. بعضی روزها مثل همان یک تکه کیک هستند، اما بدون خامه. بعضی روزها، این کیک کمبودهای بیشتری دارد؛ مثل کاکائو، وانیل یا مابقی چیزهایی که می توانند یک کیک خوشمزه را کنند ( من که قناد نیستم همه را بدانم ). بعضی روزها در حد کیک های خدیوپور(!) هستند و بعضی در هین حد هم نیستند. نصیب من که معمولا این دو مورد آخر می شود، شما را نمی دانم. امیدوارم یک روز آن کیک اولی نصیب تان ( و مان! ) شود، به اضافه یک تمشک خوشگل که رویش گذاشته اند.


October 17, 2007

روزنوشت های ... (17)

روز وحشتناکی بود. حتی نمی توانم فکرش را بکنم که روز دیگری با همین وضعیت بگذرد. صبح طبق معمول شروع کردم به درس خواندن و نزدیکی های ظهر یک کتاب درجه یک و نایاب درباره تاریخ معماری ایران به دستم رسید که تصمیم گرفتم بخش های خوبش را Scan کنم. چون Scanner در ویندوز ویستا خوب جواب نمی داد دست بکار تغییر ویندوز شدم و ...
کاری که در نهایت 1 ساعت طول می کشد از ساعت 4 بعد از ظهر تا همین 10 دقیقه پیش وقتم را گرفت. داستان از این قرار بود که موقع Format کردن درایو ویندوز در Dos فرمان Format را برای درایو c تایپ کردم. غافل از آنکه محیط Dos اصلا گونه NTFS که متعلق به ویندوز ویستا بوده را نمی شناسد و حروف گذاری درایوها را از D شروع می کند. به این ترتیب که C یعنی D و ...
خُب! حالا فکر می کنید اگر کسی همه اطلاعات اصلی و عکس ها و اسنادش روی درایو D باشد چه اتفاقی می افتد؟ خوشبختانه یک Rcovery4All دم دست بود و توانستم فایل ها را برگردانم. اما الان رمق تایپ کردن هم برایم نمانده. مرور دوباره اش هم برایم آزار دهنده و وحشتناک است. تا اطلاع ثانوی از حروف S,F,T,N متنفرم. گیرم که حرف اول اسم خودم هم F باشد؛ که چی؟ من از خودم هم متنفرم!

October 16, 2007

روزنوشت هاي ... (16)

امروز، بي هيچ اتفاق ويژه اي گذشت. اگر برنامه 90 و دعواي خداداد عزيزي و ناصر شفق و دروغ تابلوي صادق ورمزيار هم نبود كه ديگر خالي خالي ميشد. خداداد عزيزي رسما در مقابل دوربين ها و خبرنگاران گفت كه مارمولك تر از آن است كه كسي بتواند سرش كلاه بگذارد و گولش بزند. صادق ورمزيار هم در مقابل چشم ملت هميشه در صحنه گفت كه اصلا موبايل اش زنگ نزده.
جدا از همه اينها امروز به شكل عجيبي دچار عذاب وجدان شدم. چند روز است كه Banner « روز حركت وبلاگ ها » را گذاشته ام كنار صفحه و بايد در روز 15 اكتبر چيزي درباره موضوع امسال كه محيط زيست است مي نوشتم، اما نوشتنم نيامد و احساس كردم اگر بخواهم همينجوري چيزي بنويسم خيلي جعلي و بي مايه از آب در مي آيد. بنابراين 15 اكتبر گذشت و من هم كاري نكردم. راستي حالا كه بحث تاريخ ها شد بد نيست بگويم من پست ها را روز بعد مي نويسم و مثلا همين حالا كه در حال نوشتن اين پست هستم 2 ساعت هم از روز سه شنبه گذشته. حالا يكي نيست بگويد اين ها را براي كي توضيح مي دهي؟ اصلا ده تا پست آخرت يك كامنت هم داشته مرد حسابي؟

October 15, 2007

روزنوشت هاي ... (15)

روز جالبي بود، با چند اتفاق و پديده :
1 / اول برويم سراغ شماره جديد چلچراغ كه شماره بدي نيست و چند تا مطلب درست و حسابي دارد. يكي مجموعه گفته هاي چهره هاي شاخص تاريخي است كه روزي، روزگاري درباره پديده ها و اختراعات مهم بشر گفته اند و حالا خيلي خنده دار به نظر مي رسند. مثلا جمله اي از ناپلئون كه به مخترح كشتي بخار گفته است : « چطور؟ شما يك كشتي ساخته ايد كه در خلاف جهت باد حركت مي كند؟ عذر مي خواهم، وقت براي شنيدن اين كلمات بي معني ندارم. » ديگري هم نوشته هايي است از ديويد منيعي درباره پنج چهره موسيقي پاپ ايراني كه به نظر خودش داراي كاراكتر فردي مشخصي در صدا و خوانش هستند : بنيامين بهادري، محسن چاووشي، رضا يزداني، سهيل نفيسي و محسن نامجو. منيعي پژوهشگر موسيقي ملل و فارغ التحصيل كالج موسيقي واشنگتن است و تعدادي از پژوهش هايش در نيواورلئان منتشر شده است. تحليل هايش دقيق و درست و بعضا فوق العاده اند و نشان از اشراف اش بر خيلي چيزها بجز موسيقي دارد. به خاطر اينكه چند وقت پيش يك پست پر از ستايش در باره محسن نامجو نوشتم حالا بخشي از نوشته منيعي درباره نامجو را كه نسبتا انتقادي هم هست اينجا ذكر مي كنم : « شخصا نامجو را ستايش مي كنم. به خاطر جسارتش در حمله ور شدن به برج و باروي موسيقي سنتي ايران، اما ميل او به خراب كردن آنچنان شديد است كه فراموش مي كند بر ويرانه هاي حاصل بناي نويني بسازد. او مثل يك بمب گذار انتحاري خود را به هدف مورد نظر مي كوبد. »
2 / نكته بعدي امروز هم كه خُب معلوم است ديگر : داربي تهران. امسال آنقدر حساس شده بود كه برخلاف سنت اين چند سال نشستم و بازي را ديدم و پس از ديدن اش تنها افسوس باقي ماند. اول از همه آنكه حضرت جواد خياباني از همان دقايق اوليه شروع به دُر فشاني كردند كه چند نمونه اش براي مثال ـ و ايضا انبساط خاطر ـ ذكر مي شود : اول آنكه استاد بطور مدام ( حتي در موارد نا لازم ) از واژه معادل داربي يعني شهرآورد(!) استفاده مي كردند كه احتمالا بجز اظهار فضل قصد تاثير گذاشتن بر ادبيات فارسي مردم را هم داشته اند. پيشنهاد مي شود كه از اين پس گزارش هاي فوتبال بدين شكل اجرا شوند :
« درود بر شما عاشقان اين بازي « توپ و پا ». دگر بار توفيق آن حاصل گشت كه از جعبه جادويي همراه شما گرديم و ساعتي از عمر را به تماشاي اين بازي بگذرانيم. اينك شرح احوال دو تيم حاضر در آوردگاه را به گوش و چشم شما هم ميهنان مي رسانم : در چارچوب دروازه تيم سرخ جامه حسن نامي از رودبار جاي گرفته است ... »
سوتي بعدي جواد اين بود كه بعد از تلاوت قرآن دوباره سلام كرد و وقتي متوجه قضيه شد با مكثي كوتاه گفت « از اين لحظه ». ايشان يك پست جديد هم به گروه مربيان اضافه كردند. وقتي صمد مرفاوي آمد كنار زمين تا با بازيكنان استقلال صحبت كند خياباني گفت : « مرد تذكر دهنده استقلال ... » از اين پس اين شغل جديد را هم به نيمكت تيم ها اضافه كنيد : مرد تذكر دهنده! اما همين آقايي كه حواسش مدام به اين بود كه ما كلمه غربي داربي را به كار نبريم و از معادل فارسي اش استفاده كنيم و دلش براي زبان فارسي مي تپد مي فرمايند : « دو تيم تحت تشويق شديد هواداران قرار دارند » تحت تشويق چه صيغه اي است، ديگر جواد خياباني مي داند؟
از درفشاني هاي جواد كه بگذريم، خود بازي در نيمه اول هيچ نكته خاصي نداشت و نيمه دوم هم فقط از نيمه اول بهتر بود. يك داربي ( ببخشيد شهرآورد ) بي خاصيت ديگر. آخرين بازي جذاب دوتيم به نظرم بازي سال 78 بود؛ البته نه بخاطر خود بازي، كه به خاطر دعواي آخرش! همه اينها به كنار، خيلي دلم مي خواهد بروم از حسن رودباريان سوال كنم كه وقتي روانخواه توپ را شوت كرد حواس اش به كجا بود؟ به چه چيزي فكر ميكرد؟ البته شايد داشته به سوال هايي كه جواد خياباني حين اجرا طرح مي كرد فكر ميكرده. مثلا اينكه حجازي در گوش برهاني چه گفت؟ يا اينكه فراز فاطمي بجاي چه كسي به ميدان مي رود؟
3 / حسن فتحي تتمه آبرويش را هم با قسمت آخر ميوه ممنوعه به باد داد. اميدوار كننده ترين سريال ماه رمضان به شعاري ترين شكل و با رايج ترين كليشه ها پايان يافت. از صحنه آغاز كنسرت به بعد رسما با هر پلان حسن فتحي بخشي از آبرويش را از كف داد و با پايان سريال ديگر چيزي از آن باقي نمانده بود. قسمت پاياني با حدود 20 دقيق مناجات هاي حاج يونس براي مداواي هستي آغاز شد و با ختم به خيرشدن همه خلق الله، از جلال و سينا و هستي گرفته تا زنداني هايي كه به خاطر چك و مهريه توي زندان بوده اند، به پايان رسيد. در قسمت پاياني حتي بوم صدا هم دو باره توي كادر آمد تا كلكسيون گندهاي اين بخش از سريال كامل باشد. اگر تا پيش از اين مي شد گفت كه ميوه ممنوعه سريال متوسطي است حالا به جرات ميتوان حكم به بد بودن اش صادر كرد. در ضمن فهميديم كه وقتي عليرضا قرباني نبود ميشود از احسان خواجه اميري هم استفاده كرد. حتي اگر شب دهم را اثر خوبي به شمار بياوريم ( كه چندي پيش تماشاي چند قسمت از تكرارش خاطره اولين ديدار را هم در ذهنم مكدر كرد ) حالا و با ميوه ممنوعه فتحي رسيده به جايي كه گويا خيلي دوست دارد : « روي مدار صفر درجه ». تازه اين بحث ها مال تلويزيون است و توي سينما و با افتضاحي مثل « ازدواج به سبك ايراني » نمره اش منفي است.

October 14, 2007

روزنوشت هاي ... (14)

« زن با حجاب نداريم. زن بي حجاب هم نداريم. مرد باغيرت نداريم. مرد بي غيرت هم نداريم. نوار مبتذل نداريم. ماهواره نداريم. صور قبيحه نداريم. حشيش، گرس، ترياك، زغال خوب، رفيق ناباب نداريم. رقص، آواز، خوشي، خنده، بشكن و بالابنداز نداريم. شرمنده تونم، هيچ چيز ممنوعه كلا نداريم. جشن تولد يه بچه اس ولي بچه هم نداريم. »
ـ شب يلدا ( كيومرث پوراحمد )
حالا حكايت روز عيد ما شده همين. البته ما دنبال صور قبيحه و ترياك و زغال خوب و نوار مبتذل نيستيم، ولي تو روز عيد، هيچ نشوني از عيد نداريم!