امروز، بي هيچ اتفاق ويژه اي گذشت. اگر برنامه 90 و دعواي خداداد عزيزي و ناصر شفق و دروغ تابلوي صادق ورمزيار هم نبود كه ديگر خالي خالي ميشد. خداداد عزيزي رسما در مقابل دوربين ها و خبرنگاران گفت كه مارمولك تر از آن است كه كسي بتواند سرش كلاه بگذارد و گولش بزند. صادق ورمزيار هم در مقابل چشم ملت هميشه در صحنه گفت كه اصلا موبايل اش زنگ نزده.
جدا از همه اينها امروز به شكل عجيبي دچار عذاب وجدان شدم. چند روز است كه Banner « روز حركت وبلاگ ها » را گذاشته ام كنار صفحه و بايد در روز 15 اكتبر چيزي درباره موضوع امسال كه محيط زيست است مي نوشتم، اما نوشتنم نيامد و احساس كردم اگر بخواهم همينجوري چيزي بنويسم خيلي جعلي و بي مايه از آب در مي آيد. بنابراين 15 اكتبر گذشت و من هم كاري نكردم. راستي حالا كه بحث تاريخ ها شد بد نيست بگويم من پست ها را روز بعد مي نويسم و مثلا همين حالا كه در حال نوشتن اين پست هستم 2 ساعت هم از روز سه شنبه گذشته. حالا يكي نيست بگويد اين ها را براي كي توضيح مي دهي؟ اصلا ده تا پست آخرت يك كامنت هم داشته مرد حسابي؟
October 16, 2007
October 15, 2007
روزنوشت هاي ... (15)
روز جالبي بود، با چند اتفاق و پديده :
1 / اول برويم سراغ شماره جديد چلچراغ كه شماره بدي نيست و چند تا مطلب درست و حسابي دارد. يكي مجموعه گفته هاي چهره هاي شاخص تاريخي است كه روزي، روزگاري درباره پديده ها و اختراعات مهم بشر گفته اند و حالا خيلي خنده دار به نظر مي رسند. مثلا جمله اي از ناپلئون كه به مخترح كشتي بخار گفته است : « چطور؟ شما يك كشتي ساخته ايد كه در خلاف جهت باد حركت مي كند؟ عذر مي خواهم، وقت براي شنيدن اين كلمات بي معني ندارم. » ديگري هم نوشته هايي است از ديويد منيعي درباره پنج چهره موسيقي پاپ ايراني كه به نظر خودش داراي كاراكتر فردي مشخصي در صدا و خوانش هستند : بنيامين بهادري، محسن چاووشي، رضا يزداني، سهيل نفيسي و محسن نامجو. منيعي پژوهشگر موسيقي ملل و فارغ التحصيل كالج موسيقي واشنگتن است و تعدادي از پژوهش هايش در نيواورلئان منتشر شده است. تحليل هايش دقيق و درست و بعضا فوق العاده اند و نشان از اشراف اش بر خيلي چيزها بجز موسيقي دارد. به خاطر اينكه چند وقت پيش يك پست پر از ستايش در باره محسن نامجو نوشتم حالا بخشي از نوشته منيعي درباره نامجو را كه نسبتا انتقادي هم هست اينجا ذكر مي كنم : « شخصا نامجو را ستايش مي كنم. به خاطر جسارتش در حمله ور شدن به برج و باروي موسيقي سنتي ايران، اما ميل او به خراب كردن آنچنان شديد است كه فراموش مي كند بر ويرانه هاي حاصل بناي نويني بسازد. او مثل يك بمب گذار انتحاري خود را به هدف مورد نظر مي كوبد. »
2 / نكته بعدي امروز هم كه خُب معلوم است ديگر : داربي تهران. امسال آنقدر حساس شده بود كه برخلاف سنت اين چند سال نشستم و بازي را ديدم و پس از ديدن اش تنها افسوس باقي ماند. اول از همه آنكه حضرت جواد خياباني از همان دقايق اوليه شروع به دُر فشاني كردند كه چند نمونه اش براي مثال ـ و ايضا انبساط خاطر ـ ذكر مي شود : اول آنكه استاد بطور مدام ( حتي در موارد نا لازم ) از واژه معادل داربي يعني شهرآورد(!) استفاده مي كردند كه احتمالا بجز اظهار فضل قصد تاثير گذاشتن بر ادبيات فارسي مردم را هم داشته اند. پيشنهاد مي شود كه از اين پس گزارش هاي فوتبال بدين شكل اجرا شوند :
« درود بر شما عاشقان اين بازي « توپ و پا ». دگر بار توفيق آن حاصل گشت كه از جعبه جادويي همراه شما گرديم و ساعتي از عمر را به تماشاي اين بازي بگذرانيم. اينك شرح احوال دو تيم حاضر در آوردگاه را به گوش و چشم شما هم ميهنان مي رسانم : در چارچوب دروازه تيم سرخ جامه حسن نامي از رودبار جاي گرفته است ... »
سوتي بعدي جواد اين بود كه بعد از تلاوت قرآن دوباره سلام كرد و وقتي متوجه قضيه شد با مكثي كوتاه گفت « از اين لحظه ». ايشان يك پست جديد هم به گروه مربيان اضافه كردند. وقتي صمد مرفاوي آمد كنار زمين تا با بازيكنان استقلال صحبت كند خياباني گفت : « مرد تذكر دهنده استقلال ... » از اين پس اين شغل جديد را هم به نيمكت تيم ها اضافه كنيد : مرد تذكر دهنده! اما همين آقايي كه حواسش مدام به اين بود كه ما كلمه غربي داربي را به كار نبريم و از معادل فارسي اش استفاده كنيم و دلش براي زبان فارسي مي تپد مي فرمايند : « دو تيم تحت تشويق شديد هواداران قرار دارند » تحت تشويق چه صيغه اي است، ديگر جواد خياباني مي داند؟
از درفشاني هاي جواد كه بگذريم، خود بازي در نيمه اول هيچ نكته خاصي نداشت و نيمه دوم هم فقط از نيمه اول بهتر بود. يك داربي ( ببخشيد شهرآورد ) بي خاصيت ديگر. آخرين بازي جذاب دوتيم به نظرم بازي سال 78 بود؛ البته نه بخاطر خود بازي، كه به خاطر دعواي آخرش! همه اينها به كنار، خيلي دلم مي خواهد بروم از حسن رودباريان سوال كنم كه وقتي روانخواه توپ را شوت كرد حواس اش به كجا بود؟ به چه چيزي فكر ميكرد؟ البته شايد داشته به سوال هايي كه جواد خياباني حين اجرا طرح مي كرد فكر ميكرده. مثلا اينكه حجازي در گوش برهاني چه گفت؟ يا اينكه فراز فاطمي بجاي چه كسي به ميدان مي رود؟
3 / حسن فتحي تتمه آبرويش را هم با قسمت آخر ميوه ممنوعه به باد داد. اميدوار كننده ترين سريال ماه رمضان به شعاري ترين شكل و با رايج ترين كليشه ها پايان يافت. از صحنه آغاز كنسرت به بعد رسما با هر پلان حسن فتحي بخشي از آبرويش را از كف داد و با پايان سريال ديگر چيزي از آن باقي نمانده بود. قسمت پاياني با حدود 20 دقيق مناجات هاي حاج يونس براي مداواي هستي آغاز شد و با ختم به خيرشدن همه خلق الله، از جلال و سينا و هستي گرفته تا زنداني هايي كه به خاطر چك و مهريه توي زندان بوده اند، به پايان رسيد. در قسمت پاياني حتي بوم صدا هم دو باره توي كادر آمد تا كلكسيون گندهاي اين بخش از سريال كامل باشد. اگر تا پيش از اين مي شد گفت كه ميوه ممنوعه سريال متوسطي است حالا به جرات ميتوان حكم به بد بودن اش صادر كرد. در ضمن فهميديم كه وقتي عليرضا قرباني نبود ميشود از احسان خواجه اميري هم استفاده كرد. حتي اگر شب دهم را اثر خوبي به شمار بياوريم ( كه چندي پيش تماشاي چند قسمت از تكرارش خاطره اولين ديدار را هم در ذهنم مكدر كرد ) حالا و با ميوه ممنوعه فتحي رسيده به جايي كه گويا خيلي دوست دارد : « روي مدار صفر درجه ». تازه اين بحث ها مال تلويزيون است و توي سينما و با افتضاحي مثل « ازدواج به سبك ايراني » نمره اش منفي است.
1 / اول برويم سراغ شماره جديد چلچراغ كه شماره بدي نيست و چند تا مطلب درست و حسابي دارد. يكي مجموعه گفته هاي چهره هاي شاخص تاريخي است كه روزي، روزگاري درباره پديده ها و اختراعات مهم بشر گفته اند و حالا خيلي خنده دار به نظر مي رسند. مثلا جمله اي از ناپلئون كه به مخترح كشتي بخار گفته است : « چطور؟ شما يك كشتي ساخته ايد كه در خلاف جهت باد حركت مي كند؟ عذر مي خواهم، وقت براي شنيدن اين كلمات بي معني ندارم. » ديگري هم نوشته هايي است از ديويد منيعي درباره پنج چهره موسيقي پاپ ايراني كه به نظر خودش داراي كاراكتر فردي مشخصي در صدا و خوانش هستند : بنيامين بهادري، محسن چاووشي، رضا يزداني، سهيل نفيسي و محسن نامجو. منيعي پژوهشگر موسيقي ملل و فارغ التحصيل كالج موسيقي واشنگتن است و تعدادي از پژوهش هايش در نيواورلئان منتشر شده است. تحليل هايش دقيق و درست و بعضا فوق العاده اند و نشان از اشراف اش بر خيلي چيزها بجز موسيقي دارد. به خاطر اينكه چند وقت پيش يك پست پر از ستايش در باره محسن نامجو نوشتم حالا بخشي از نوشته منيعي درباره نامجو را كه نسبتا انتقادي هم هست اينجا ذكر مي كنم : « شخصا نامجو را ستايش مي كنم. به خاطر جسارتش در حمله ور شدن به برج و باروي موسيقي سنتي ايران، اما ميل او به خراب كردن آنچنان شديد است كه فراموش مي كند بر ويرانه هاي حاصل بناي نويني بسازد. او مثل يك بمب گذار انتحاري خود را به هدف مورد نظر مي كوبد. »
2 / نكته بعدي امروز هم كه خُب معلوم است ديگر : داربي تهران. امسال آنقدر حساس شده بود كه برخلاف سنت اين چند سال نشستم و بازي را ديدم و پس از ديدن اش تنها افسوس باقي ماند. اول از همه آنكه حضرت جواد خياباني از همان دقايق اوليه شروع به دُر فشاني كردند كه چند نمونه اش براي مثال ـ و ايضا انبساط خاطر ـ ذكر مي شود : اول آنكه استاد بطور مدام ( حتي در موارد نا لازم ) از واژه معادل داربي يعني شهرآورد(!) استفاده مي كردند كه احتمالا بجز اظهار فضل قصد تاثير گذاشتن بر ادبيات فارسي مردم را هم داشته اند. پيشنهاد مي شود كه از اين پس گزارش هاي فوتبال بدين شكل اجرا شوند :
« درود بر شما عاشقان اين بازي « توپ و پا ». دگر بار توفيق آن حاصل گشت كه از جعبه جادويي همراه شما گرديم و ساعتي از عمر را به تماشاي اين بازي بگذرانيم. اينك شرح احوال دو تيم حاضر در آوردگاه را به گوش و چشم شما هم ميهنان مي رسانم : در چارچوب دروازه تيم سرخ جامه حسن نامي از رودبار جاي گرفته است ... »
سوتي بعدي جواد اين بود كه بعد از تلاوت قرآن دوباره سلام كرد و وقتي متوجه قضيه شد با مكثي كوتاه گفت « از اين لحظه ». ايشان يك پست جديد هم به گروه مربيان اضافه كردند. وقتي صمد مرفاوي آمد كنار زمين تا با بازيكنان استقلال صحبت كند خياباني گفت : « مرد تذكر دهنده استقلال ... » از اين پس اين شغل جديد را هم به نيمكت تيم ها اضافه كنيد : مرد تذكر دهنده! اما همين آقايي كه حواسش مدام به اين بود كه ما كلمه غربي داربي را به كار نبريم و از معادل فارسي اش استفاده كنيم و دلش براي زبان فارسي مي تپد مي فرمايند : « دو تيم تحت تشويق شديد هواداران قرار دارند » تحت تشويق چه صيغه اي است، ديگر جواد خياباني مي داند؟
از درفشاني هاي جواد كه بگذريم، خود بازي در نيمه اول هيچ نكته خاصي نداشت و نيمه دوم هم فقط از نيمه اول بهتر بود. يك داربي ( ببخشيد شهرآورد ) بي خاصيت ديگر. آخرين بازي جذاب دوتيم به نظرم بازي سال 78 بود؛ البته نه بخاطر خود بازي، كه به خاطر دعواي آخرش! همه اينها به كنار، خيلي دلم مي خواهد بروم از حسن رودباريان سوال كنم كه وقتي روانخواه توپ را شوت كرد حواس اش به كجا بود؟ به چه چيزي فكر ميكرد؟ البته شايد داشته به سوال هايي كه جواد خياباني حين اجرا طرح مي كرد فكر ميكرده. مثلا اينكه حجازي در گوش برهاني چه گفت؟ يا اينكه فراز فاطمي بجاي چه كسي به ميدان مي رود؟
3 / حسن فتحي تتمه آبرويش را هم با قسمت آخر ميوه ممنوعه به باد داد. اميدوار كننده ترين سريال ماه رمضان به شعاري ترين شكل و با رايج ترين كليشه ها پايان يافت. از صحنه آغاز كنسرت به بعد رسما با هر پلان حسن فتحي بخشي از آبرويش را از كف داد و با پايان سريال ديگر چيزي از آن باقي نمانده بود. قسمت پاياني با حدود 20 دقيق مناجات هاي حاج يونس براي مداواي هستي آغاز شد و با ختم به خيرشدن همه خلق الله، از جلال و سينا و هستي گرفته تا زنداني هايي كه به خاطر چك و مهريه توي زندان بوده اند، به پايان رسيد. در قسمت پاياني حتي بوم صدا هم دو باره توي كادر آمد تا كلكسيون گندهاي اين بخش از سريال كامل باشد. اگر تا پيش از اين مي شد گفت كه ميوه ممنوعه سريال متوسطي است حالا به جرات ميتوان حكم به بد بودن اش صادر كرد. در ضمن فهميديم كه وقتي عليرضا قرباني نبود ميشود از احسان خواجه اميري هم استفاده كرد. حتي اگر شب دهم را اثر خوبي به شمار بياوريم ( كه چندي پيش تماشاي چند قسمت از تكرارش خاطره اولين ديدار را هم در ذهنم مكدر كرد ) حالا و با ميوه ممنوعه فتحي رسيده به جايي كه گويا خيلي دوست دارد : « روي مدار صفر درجه ». تازه اين بحث ها مال تلويزيون است و توي سينما و با افتضاحي مثل « ازدواج به سبك ايراني » نمره اش منفي است.
October 14, 2007
روزنوشت هاي ... (14)
« زن با حجاب نداريم. زن بي حجاب هم نداريم. مرد باغيرت نداريم. مرد بي غيرت هم نداريم. نوار مبتذل نداريم. ماهواره نداريم. صور قبيحه نداريم. حشيش، گرس، ترياك، زغال خوب، رفيق ناباب نداريم. رقص، آواز، خوشي، خنده، بشكن و بالابنداز نداريم. شرمنده تونم، هيچ چيز ممنوعه كلا نداريم. جشن تولد يه بچه اس ولي بچه هم نداريم. »
ـ شب يلدا ( كيومرث پوراحمد )
حالا حكايت روز عيد ما شده همين. البته ما دنبال صور قبيحه و ترياك و زغال خوب و نوار مبتذل نيستيم، ولي تو روز عيد، هيچ نشوني از عيد نداريم!
ـ شب يلدا ( كيومرث پوراحمد )
حالا حكايت روز عيد ما شده همين. البته ما دنبال صور قبيحه و ترياك و زغال خوب و نوار مبتذل نيستيم، ولي تو روز عيد، هيچ نشوني از عيد نداريم!
October 13, 2007
روزنوشت هاي ... (13)
روز بدي بود و اين هيچ ربطي به عدد 13 ندارد. آخر عددهاي ديگر مثل 2 و4 و 10 و 12 كه نحس نبودند؛ ولي حال و روز آن وقت ها هم جندان خوش و دلچسب نبود. اين هر روز ـ و طبعا ـ نوشتن دارد تبديل مي شود به بد نوشتن و درباره چيزهاي بي ربط و بي ارزش نوشتن. از قديم هم گفته اند كه : « كم گوي و گزيده گوي چون دُر » و يا :
صدف وار گوهر فروشان راز
دهان جز به لولو نكردند باز
و خلاصه ذكر اينها براي اين بود كه بگويم براي امروز همينقدر بس است. ( تازه اگر زياد نباشد! ) پس خداحافظ!
صدف وار گوهر فروشان راز
دهان جز به لولو نكردند باز
و خلاصه ذكر اينها براي اين بود كه بگويم براي امروز همينقدر بس است. ( تازه اگر زياد نباشد! ) پس خداحافظ!
October 12, 2007
روزنوشت روزهاي پيش از كنكور ... (12)
كم مايه تر از اين ديگر نمي شود. بي هيچ رخدادي. فقط درس و درس و درس. و اين براي من كه توي عمرم نشده مثل بچه آدم يك دوره مشخصي را بنشينم و اينطوري درس بخوانم عذاب اليم است. دلم مي خواهد كتاب نمايشنامه هاي شكسپير را كه خيلي وقت است خريده ام و دست نخورده مانده بخوانم. دلم مي خواهد بنشينم «آذر، ماه آخر پائيز» گلستان را بخوانم. دلم مي خواهد آملي را ببينم، يا شايد يكبار ديگر زودياك را ( به همين زودي دلم برايش تنگ شده ). DVD «سر آلفرد گارسيا رو برام بيار» را يك هفته پيش سفارش دادم و وقت گرفتن اش را ندارم و اگر آن هم فراهم شود بعيد مي دانم فرصت ديدن اش مهيا شود. اصلا اگر عشق به معماري نبود نمي توانستم تا همين جا را هم تاب بياورم. باز هم تنها كار متفرقه اين روزهايم ديدن سريال هاي شبانه بود. حالا به جاي سر آلفرد گارسيا رو برام بيار سام پكين پا، ميوه ممنوعه حسن فتحي را مي بينم و به جاي زودياك ديويد فينچر، اغماي سيروس مقدم ( واقعا هم اين سريال و باقي كارهايش نشانه اغماي خود مقدم است ). ديديد كه؟ الياس هم رفت ...
October 11, 2007
روزنوشت هاي ... (11)
روز معمولي اي بود. صبح و عصر باز هم به درس گذشتند. صبح يك سري هم به پارسه زدم و توي راه شماره جديد شهروند را با چند روز تاخير خريدم. شماره خيلي خوبي نبود. پرونده چه گوارا ( بامزه است توي نشريه اي كه سر تا پا ليبرال هستند )، پرونده ليبراليسم و عدالت ( چه شوخي بامزه اي )، به همراه يك مطلب از آيدين آغداشلو كه البته بخش هايي از يك گفتگوي كوتاه به نظر مي آمد. اما استاد حرف دل ما را زده بود و اينكه اسكار و بقيه جشنواره هاي دنيا سياسي هستند و يا تابع مسائلي ديگر و اينكه فيلمي در اين جشنواره ها جايزه بگيرد يا فيلمي نگيرد نه افتخار اين يكي است و نه ننگ ديگري. همين جشنواره فجر خودمان هم از اين قاعده مستثني نيست. دو سال پيش را يادتان هست كه در حضور چهارشنبه سوري جايزه بهترين فيلم و بهترين كارگردان را به فيلم به نام پدر حاتمي كيا دادند!
October 10, 2007
روزنوشت هاي ... (10)
روز خوبي نبود. صبح به درس گذشت و ايضا عصر هم. تنها كار متفرقه امروز ديدن سريالهاي ماه رمضان بود. دقت كرده ايد ترانه هاي تيتراژ پاياني اين سريال ها بجز يك وجب خاك ـ كه آنهم از كارهاي خوب يغما گلرويي خيلي فاصله دارد ـ تا چه حد رو و سطحي و شعاري هستند. يعني مي خواهند قضيه را كاملا به مخاطب شير فهم كنند. مثلا در تيتراژ پاياني ميوه ممنوعه، مي شنويم :
بي عشق عمر آدم
بي اعتقاد ميره
هفتاد سال عبادت
يك شب به باد ميره
يعني ترانه به جاي آنكه با مضمون اثر ارتباط برقرار كند و آن را در بك قالب درست شعري ـ و در لفافه اي از زيبايي و دوري از سطحي زدگي ـ ارائه كند، رك و راست در مورد داستان مجموعه حرف مي زند. باز جاي شكرش باقي است كه اسم هستي و حاج يونس اين ها را توي ترانه نمي شنويم. در تيتراژ اغماء هم وضع بهتر از اين نيست : « در نيك و بد نزد خدا / يكسان بُديم از ابتدا ». و بعد هم در شعر اسم ابليس و اينها آورده مي شود كه ملت اگر ذره اي هم شك دارند كه الياس شيطان است حالا درست متوجه بشوند. تازه همين امشب دوستان شبكه يك اين متن را موقع پخش اغماء زير نويس مي كردند : « نشست بررسي نسبت شيطان با انحرافات فردي و اجتماعي، فردا شب پس از سريال اغماء ». يعني اگر كسي خداي ناكرده از نعمت هوش كاملا بي بهره بود و باز هم قضيه را نفهميد آنجا حسابي حالي اش كنند. اصولا همه هنرمنداني كه كارشان را زيادي با مردم گره مي زنند و سليقه مردم بر سليقه و نظرات شخصي شان غالب مي شود، بعد از مدتي مجبور مي شوند كه خيلي رو بازي كنند و هر ايده و تمهيد جالبي را هم كه توي اثرشان بكار مي گيرند تابلو مي كنند.
راستي بحث ميوه ممنوعه شد. امروز در ويژه نامه اعتماد براي سريال هاي ماه رمضان گفتگوي حسن فتحي را مي خواندم و بشدت متاسف شدم. در پاسخ به سؤال خبرنگار اعتماد كه چرا ديالوگ هاي مدار صفر درجه خوب نيستند آقا جواب داده : « من به شدت از ديالوگ «مدار صفردرجه» دفاع مي کنم. به من ديگر نمي توانند اين ايراد را بگيرند. کسي که «شب دهم» را با آن ديالوگ ها نوشته که خيلي هم مردم دوستش دارند، وقتي دوباره درباره آن دوره مي نويسد حداقل مي تواند ديالوگ هايي در همان حد داشته باشد. » اين ها را درشت تر هم كردم تا حسابي توي چشم باشند. تواضع را ديديد؟ كيف كرديد كه كارگردان محترم به دور از تفرعن، يك پيش فرض مثبتي را در مورد خودشان مطرح كردند ( خوب بودن ديالوگ هاي شب دهم ) و با همان پيش فرض از ديالوگ ها سطحي و بي مايه مدار صفر درجه هم دفاع مي كنند. در برخي بخش هاي سريال، اگر چشم هايتان را ببنديد احساس اينكه در حال شنيدن گفتگوي خبري شبكه دو سيما هستيد را پيدا خواهيد كرد. صد بار گفتم به اين آدم هاي ميان مايه متوسط ـ و ايضا كم جنبه ( اين را توي اين گفتگو فهميدم ) ـ اينقدر بها ندهيد.
بي عشق عمر آدم
بي اعتقاد ميره
هفتاد سال عبادت
يك شب به باد ميره
يعني ترانه به جاي آنكه با مضمون اثر ارتباط برقرار كند و آن را در بك قالب درست شعري ـ و در لفافه اي از زيبايي و دوري از سطحي زدگي ـ ارائه كند، رك و راست در مورد داستان مجموعه حرف مي زند. باز جاي شكرش باقي است كه اسم هستي و حاج يونس اين ها را توي ترانه نمي شنويم. در تيتراژ اغماء هم وضع بهتر از اين نيست : « در نيك و بد نزد خدا / يكسان بُديم از ابتدا ». و بعد هم در شعر اسم ابليس و اينها آورده مي شود كه ملت اگر ذره اي هم شك دارند كه الياس شيطان است حالا درست متوجه بشوند. تازه همين امشب دوستان شبكه يك اين متن را موقع پخش اغماء زير نويس مي كردند : « نشست بررسي نسبت شيطان با انحرافات فردي و اجتماعي، فردا شب پس از سريال اغماء ». يعني اگر كسي خداي ناكرده از نعمت هوش كاملا بي بهره بود و باز هم قضيه را نفهميد آنجا حسابي حالي اش كنند. اصولا همه هنرمنداني كه كارشان را زيادي با مردم گره مي زنند و سليقه مردم بر سليقه و نظرات شخصي شان غالب مي شود، بعد از مدتي مجبور مي شوند كه خيلي رو بازي كنند و هر ايده و تمهيد جالبي را هم كه توي اثرشان بكار مي گيرند تابلو مي كنند.
راستي بحث ميوه ممنوعه شد. امروز در ويژه نامه اعتماد براي سريال هاي ماه رمضان گفتگوي حسن فتحي را مي خواندم و بشدت متاسف شدم. در پاسخ به سؤال خبرنگار اعتماد كه چرا ديالوگ هاي مدار صفر درجه خوب نيستند آقا جواب داده : « من به شدت از ديالوگ «مدار صفردرجه» دفاع مي کنم. به من ديگر نمي توانند اين ايراد را بگيرند. کسي که «شب دهم» را با آن ديالوگ ها نوشته که خيلي هم مردم دوستش دارند، وقتي دوباره درباره آن دوره مي نويسد حداقل مي تواند ديالوگ هايي در همان حد داشته باشد. » اين ها را درشت تر هم كردم تا حسابي توي چشم باشند. تواضع را ديديد؟ كيف كرديد كه كارگردان محترم به دور از تفرعن، يك پيش فرض مثبتي را در مورد خودشان مطرح كردند ( خوب بودن ديالوگ هاي شب دهم ) و با همان پيش فرض از ديالوگ ها سطحي و بي مايه مدار صفر درجه هم دفاع مي كنند. در برخي بخش هاي سريال، اگر چشم هايتان را ببنديد احساس اينكه در حال شنيدن گفتگوي خبري شبكه دو سيما هستيد را پيدا خواهيد كرد. صد بار گفتم به اين آدم هاي ميان مايه متوسط ـ و ايضا كم جنبه ( اين را توي اين گفتگو فهميدم ) ـ اينقدر بها ندهيد.
October 09, 2007
روزنوشت هاي ... (9)
روز معمولي اي بود. صبح خيلي زود به همراه يكي از دوستان ( همان كه چند روز پيش ابتدا لعن و نفرين و سپس دعايش كردم! ) رفتيم به دانشگاهمان در بجنورد براي انجام كارهاي فارغ التحصيلي. نگو روز حذف و اضافه بود و سر مدير گروه و كارشناس گروه آنقدر شلوغ بود كه وقت سرخاراندن هم نداشتند. توي بجنورد يك سري آدم هايي را كه بايد مي ديديم نديديم و كساني را كه نبايد مي ديديم ديديم. يعني اينكه دوباره اين رفيق ما باعث شد يك روزمان هدر برود. ديگر شك ندارم كه دست اين دوستم با الياس توي يك كاسه است.
آخر شب به لطف برنامه نود بازي پرسپوليس ـ ذوب آهن را كه نديده بودم ديدم و بعد هم به قول صالح علاء قشلاق كردم به برنامه دو قدم مانده به صبح كه بحث جالبي در مورد ريشه هاي سينماي عامه پسند ايران داشت. آن هم با حضور اكبر نبوي كه صورتش را اصلاح كرده بود ( چرا يك مدتي است همه دارند هر چي توي صورتشان دارند اصلاح مي كنند؟ ) و جواد طوسي كه هيچ وقت اصلاح نمي كند! در ضمن حالا كه بحث سينما شد بد نيست بگويم پرونده مخملباف در شهروند را هم اگر نخوانده ايد مي توانيد اينجا بخوانيد.
امروز رفت و برگشت خيلي سخت و بد نبود. به لطف داشتن همراه و گپ زدن و البته mp3 player راحت گذشت. توي mp3 player اين رفيقمان ( همين هم دست الياس ) كنار آهنگ هاي چيپ و در پيتي فراواني كه داشت يكهو يك ملودي آشنا شروع شد كه از همان اولين ثانيه ها شناختم اش ( و مگر مي شد نشناسي؟ ) : دريايي، اما متاسفانه با صداي ابي ( ابي توي آلبوم تاج ترانه چند تا از ترانه هاي گوگوش را بازخواني كرده است، و البته به شكلي تاسف برانگيز ). من در ذهنم ولي با صداي گوگوش مي شنيدم اش. بعضي آثار هنري درست و حسابي را هر بار كه دوباره در برابرشان قرار مي گيري، باز يك چيز تازه اي دارند و البته اين چيز تازه بسته به حال و هوا و موقعيت شخصي ات وقتي كه در برابرشان قرار مي گيري هم هست. امروز اين قسمت از ترانه خيلي تكانم داد :
كمكم كن، كمكم كن
نذار اين گمشده از پا در بياد
كمكم كن، كمكم كن
خرمن رخوت من شعله مي خواد
آخر شب به لطف برنامه نود بازي پرسپوليس ـ ذوب آهن را كه نديده بودم ديدم و بعد هم به قول صالح علاء قشلاق كردم به برنامه دو قدم مانده به صبح كه بحث جالبي در مورد ريشه هاي سينماي عامه پسند ايران داشت. آن هم با حضور اكبر نبوي كه صورتش را اصلاح كرده بود ( چرا يك مدتي است همه دارند هر چي توي صورتشان دارند اصلاح مي كنند؟ ) و جواد طوسي كه هيچ وقت اصلاح نمي كند! در ضمن حالا كه بحث سينما شد بد نيست بگويم پرونده مخملباف در شهروند را هم اگر نخوانده ايد مي توانيد اينجا بخوانيد.
امروز رفت و برگشت خيلي سخت و بد نبود. به لطف داشتن همراه و گپ زدن و البته mp3 player راحت گذشت. توي mp3 player اين رفيقمان ( همين هم دست الياس ) كنار آهنگ هاي چيپ و در پيتي فراواني كه داشت يكهو يك ملودي آشنا شروع شد كه از همان اولين ثانيه ها شناختم اش ( و مگر مي شد نشناسي؟ ) : دريايي، اما متاسفانه با صداي ابي ( ابي توي آلبوم تاج ترانه چند تا از ترانه هاي گوگوش را بازخواني كرده است، و البته به شكلي تاسف برانگيز ). من در ذهنم ولي با صداي گوگوش مي شنيدم اش. بعضي آثار هنري درست و حسابي را هر بار كه دوباره در برابرشان قرار مي گيري، باز يك چيز تازه اي دارند و البته اين چيز تازه بسته به حال و هوا و موقعيت شخصي ات وقتي كه در برابرشان قرار مي گيري هم هست. امروز اين قسمت از ترانه خيلي تكانم داد :
كمكم كن، كمكم كن
نذار اين گمشده از پا در بياد
كمكم كن، كمكم كن
خرمن رخوت من شعله مي خواد
October 08, 2007
روزنوشت هاي ... (8)
روز بدي بود. صبح بالاخره رفتم پارسه و ثبت نام كردم. 11 را كتاب را يكجا دادند تا مسئوليت شان زودتر تمام شود. خُب يكي نيست بگويد كه آخر فكر نمي كنيد دنشجويان محترم چطور بايد اين بار را حمل كنند. البته نكته اي هم در اين بار سنگين بود و آن اينكه آدم وقتي اين بار سنگين مادي را حمل مي كرد به ياد يك بار سنگين معنوي هم مي افتاد و آن همانا قبولي در كنكور بود و اين مسئله كه : « مثل همين حالا كه داريم زحمت مي كشيم و مي خواهيم اين بار را به خانه برسانيم در مورد كنكور هم بايد زحمت كشيده و بار قبولي در آن را به سر منزل مقصود برسانيم ». تعبير ماورائي بار سنگين كتاب هاي پارسه را كيف كرديد؟ چه كنيم ديگر؟ از بس فيلم معنا گرا مي سازند و از بس كه سينما ماوراء از اين جور چيزها نشان مي دهد، همه چيز را همينجوري تعبير مي كنيم.
October 07, 2007
روزنوشت هاي ... (7)
روز جالبي بود. صبح به همراه يكي از دوستان رفتيم پارسه براي ثبت نام. اما اين دوست ما نه تنها خودش ثبت نام نكرد كه من را هم انداخت توي شك و دو دلي كه اين ها اين جوري اند و آن جوري اند و بي خيال ثبت نام شو! وقتي آمديم بيرون و توي راه بازگشت بروشورشان را خواندم ديگر مطمئن شدم كه مي خواهم ثبت نام كنم و چند تا لعن و نفرين هم بر اين دوستمان فرستادم. احتمالا اين كه نظرش تغيير كرد و راي مرا هم زد تقصير الياس بود.
اما همين دوستمان يك عدد CD به ما داد كه باعث شد لعن و نفرين ها را از وي دور نموده و حتي برايش دعا كنيم. يك CD كه نه تنها امروزمان را در كمال تعجب جالب و بامزه كرد كه حتي در روزهاي آينده هم مي تواند تاثير بگذارد. يك عدد CD متشكل از بازيهاي تمام بازيهاي كامپيوتري قديمي مثل : آتاري، ميكرو، سگا و حتي جديد مثل پلي استيش. با اين جديدها كاري ندارم اما نمي توانم حالم را از لحظه اي كه اولين بازي آتاري را توي صفحه مانيتور ديدم توصيف كنم. باورم نمي شد كه يكبار ديگر آن همه لذت سراغم بيايند. آخر اين ها فقط يك سري بازي معمولي نيستند. يك مشت خاطره درجه يك هستند از روزهايي كودكي و دوست هاي آن دوره. هر چهره و موقعيت و شرايطي را كه فراموش كنم تا آخر عمرم هم تصوير آن دنداني را كه بالا و پائين مي رفت و چيزها را مي خورد و چند تا ميكروب دنبالش بودند فراموش نمي كنم. يا صداي پر شدن سوخت هواپيما توي آن بازي معروف. اصلا به نظرم اصالت واقعي بازي توي همين هاست. اين بازيهايي كه امروز و اين بچه هاي نسل جديد مي كنند به نظرم جعلي مي آيد. مثلا همين بازي معروفي كه برادرم مي كند به اسم Carbon. مسابقات ماشين خيلي پيشرفته اي كه حتي تصوير كف خيابان توي بدنه اتومبيل ها مي افتد. خب كه چي؟ اتفاقا همين امروز توي بازيهاي ماشين آتاري به آن بازي ماشين برخوردم كه هر ماشين را در نهايت سادگي فقط چند تا خط تشكيل داده اند. اما نهايت ارزش بازي و ذات بازي توي همين هاست. آن بازي هواپيما چرا آنقدر معروف شد؟ براي اينكه ذات بازي درونش بود. همه تلاش مي كرديم كه نبازيم و بخاطر نامحدود بودن بازي اين ناممكن بود. هيچكس را سراغ ندارم كه آن بازي با به پايان رسانده باشد. ذات بازي همين چيزهاست كه بازي هاي امروزي ـ با همه احترامي كه به تلاش سازندگانش براي واقعي شدن همه چيز قائلم ـ اين ارزش هاي ذاتي را ندارند. وقتي بچه ها را مي بينم كه مثلا Hitman بازي مي كنند كفرم در مي آيد. آخر اين كه بازي نيست. يك مجموعه معما و پيام هاي آمريكايي ( لطفا نگوييد كه تحت تاثير حرف هاي توهم توطئه و اين ها هستم، چون واقعا اين چيزها توي اين بازي ها هست و بايد هم باشد. چون پول مي دهند و مي سازند و مي خواهند براي خودشان تبليغ كنند. حق ندارند؟ ) و گرافيك خراق العاده و ديگر هيچ. شبيه فيلم هاي جنگ هاي ستاره اي. آنجا هم فقط جلوه هاي ويژه عجيب و غريب هست و يك خط داستاني بسيار ضعيف و آبكي و ديگر هيچ. آن شور و حال سينمايي كه ديروز درباره اش نوشتم ـ و ارتباط مستقيمي با همين ذات بازي و ارزش حقيقي پديده سرگرمي دارد ـ در جنگ هاي ستاره اي غايب است.
يكي از بازي هاي آتاري بازي اسكي بود. مردي كه در حال اسكي بود و موانعي از جمله درخت ها و گوزن ها در مقابلش سبز مي شدند. همينطوري داشتم تك تك بازيها را چند ثانيه اي امتحان مي كردم و تجديد خاطرات مي شد كه اين يكي بازي جلويم ظاهر شد. كمي كه بازي كردم وارد Level بعدي شد و يكهو ديدم گوزن ها دارند به طرفم مي تازند. اين لحظه فوق العاده بود. از آن چيزهايي بود كه فراموششان كرده بودم ولي با ديدنش نه تنها لحظات اين بازي در سال هاي دور كه يك حال و هوا و فضا و موقعيت، همه كامل و بي نقص برايم تداعي شدند. فكرش را هم نمي كردم. هي! گوزن ها دوباره به سوي تو مي تازند ...
اما همين دوستمان يك عدد CD به ما داد كه باعث شد لعن و نفرين ها را از وي دور نموده و حتي برايش دعا كنيم. يك CD كه نه تنها امروزمان را در كمال تعجب جالب و بامزه كرد كه حتي در روزهاي آينده هم مي تواند تاثير بگذارد. يك عدد CD متشكل از بازيهاي تمام بازيهاي كامپيوتري قديمي مثل : آتاري، ميكرو، سگا و حتي جديد مثل پلي استيش. با اين جديدها كاري ندارم اما نمي توانم حالم را از لحظه اي كه اولين بازي آتاري را توي صفحه مانيتور ديدم توصيف كنم. باورم نمي شد كه يكبار ديگر آن همه لذت سراغم بيايند. آخر اين ها فقط يك سري بازي معمولي نيستند. يك مشت خاطره درجه يك هستند از روزهايي كودكي و دوست هاي آن دوره. هر چهره و موقعيت و شرايطي را كه فراموش كنم تا آخر عمرم هم تصوير آن دنداني را كه بالا و پائين مي رفت و چيزها را مي خورد و چند تا ميكروب دنبالش بودند فراموش نمي كنم. يا صداي پر شدن سوخت هواپيما توي آن بازي معروف. اصلا به نظرم اصالت واقعي بازي توي همين هاست. اين بازيهايي كه امروز و اين بچه هاي نسل جديد مي كنند به نظرم جعلي مي آيد. مثلا همين بازي معروفي كه برادرم مي كند به اسم Carbon. مسابقات ماشين خيلي پيشرفته اي كه حتي تصوير كف خيابان توي بدنه اتومبيل ها مي افتد. خب كه چي؟ اتفاقا همين امروز توي بازيهاي ماشين آتاري به آن بازي ماشين برخوردم كه هر ماشين را در نهايت سادگي فقط چند تا خط تشكيل داده اند. اما نهايت ارزش بازي و ذات بازي توي همين هاست. آن بازي هواپيما چرا آنقدر معروف شد؟ براي اينكه ذات بازي درونش بود. همه تلاش مي كرديم كه نبازيم و بخاطر نامحدود بودن بازي اين ناممكن بود. هيچكس را سراغ ندارم كه آن بازي با به پايان رسانده باشد. ذات بازي همين چيزهاست كه بازي هاي امروزي ـ با همه احترامي كه به تلاش سازندگانش براي واقعي شدن همه چيز قائلم ـ اين ارزش هاي ذاتي را ندارند. وقتي بچه ها را مي بينم كه مثلا Hitman بازي مي كنند كفرم در مي آيد. آخر اين كه بازي نيست. يك مجموعه معما و پيام هاي آمريكايي ( لطفا نگوييد كه تحت تاثير حرف هاي توهم توطئه و اين ها هستم، چون واقعا اين چيزها توي اين بازي ها هست و بايد هم باشد. چون پول مي دهند و مي سازند و مي خواهند براي خودشان تبليغ كنند. حق ندارند؟ ) و گرافيك خراق العاده و ديگر هيچ. شبيه فيلم هاي جنگ هاي ستاره اي. آنجا هم فقط جلوه هاي ويژه عجيب و غريب هست و يك خط داستاني بسيار ضعيف و آبكي و ديگر هيچ. آن شور و حال سينمايي كه ديروز درباره اش نوشتم ـ و ارتباط مستقيمي با همين ذات بازي و ارزش حقيقي پديده سرگرمي دارد ـ در جنگ هاي ستاره اي غايب است.
يكي از بازي هاي آتاري بازي اسكي بود. مردي كه در حال اسكي بود و موانعي از جمله درخت ها و گوزن ها در مقابلش سبز مي شدند. همينطوري داشتم تك تك بازيها را چند ثانيه اي امتحان مي كردم و تجديد خاطرات مي شد كه اين يكي بازي جلويم ظاهر شد. كمي كه بازي كردم وارد Level بعدي شد و يكهو ديدم گوزن ها دارند به طرفم مي تازند. اين لحظه فوق العاده بود. از آن چيزهايي بود كه فراموششان كرده بودم ولي با ديدنش نه تنها لحظات اين بازي در سال هاي دور كه يك حال و هوا و فضا و موقعيت، همه كامل و بي نقص برايم تداعي شدند. فكرش را هم نمي كردم. هي! گوزن ها دوباره به سوي تو مي تازند ...
Subscribe to:
Posts (Atom)