October 13, 2007

روزنوشت هاي ... (13)

روز بدي بود و اين هيچ ربطي به عدد 13 ندارد. آخر عددهاي ديگر مثل 2 و4 و 10 و 12 كه نحس نبودند؛ ولي حال و روز آن وقت ها هم جندان خوش و دلچسب نبود. اين هر روز ـ و طبعا ـ نوشتن دارد تبديل مي شود به بد نوشتن و درباره چيزهاي بي ربط و بي ارزش نوشتن. از قديم هم گفته اند كه : « كم گوي و گزيده گوي چون دُر » و يا :
صدف وار گوهر فروشان راز
دهان جز به لولو نكردند باز
و خلاصه ذكر اينها براي اين بود كه بگويم براي امروز همينقدر بس است. ( تازه اگر زياد نباشد! ) پس خداحافظ!

October 12, 2007

روزنوشت روزهاي پيش از كنكور ... (12)

كم مايه تر از اين ديگر نمي شود. بي هيچ رخدادي. فقط درس و درس و درس. و اين براي من كه توي عمرم نشده مثل بچه آدم يك دوره مشخصي را بنشينم و اينطوري درس بخوانم عذاب اليم است. دلم مي خواهد كتاب نمايشنامه هاي شكسپير را كه خيلي وقت است خريده ام و دست نخورده مانده بخوانم. دلم مي خواهد بنشينم «آذر، ماه آخر پائيز» گلستان را بخوانم. دلم مي خواهد آملي را ببينم، يا شايد يكبار ديگر زودياك را ( به همين زودي دلم برايش تنگ شده ). DVD «سر آلفرد گارسيا رو برام بيار» را يك هفته پيش سفارش دادم و وقت گرفتن اش را ندارم و اگر آن هم فراهم شود بعيد مي دانم فرصت ديدن اش مهيا شود. اصلا اگر عشق به معماري نبود نمي توانستم تا همين جا را هم تاب بياورم. باز هم تنها كار متفرقه اين روزهايم ديدن سريال هاي شبانه بود. حالا به جاي سر آلفرد گارسيا رو برام بيار سام پكين پا، ميوه ممنوعه حسن فتحي را مي بينم و به جاي زودياك ديويد فينچر، اغماي سيروس مقدم ( واقعا هم اين سريال و باقي كارهايش نشانه اغماي خود مقدم است ). ديديد كه؟ الياس هم رفت ...

October 11, 2007

روزنوشت هاي ... (11)

روز معمولي اي بود. صبح و عصر باز هم به درس گذشتند. صبح يك سري هم به پارسه زدم و توي راه شماره جديد شهروند را با چند روز تاخير خريدم. شماره خيلي خوبي نبود. پرونده چه گوارا ( بامزه است توي نشريه اي كه سر تا پا ليبرال هستند )، پرونده ليبراليسم و عدالت ( چه شوخي بامزه اي )، به همراه يك مطلب از آيدين آغداشلو كه البته بخش هايي از يك گفتگوي كوتاه به نظر مي آمد. اما استاد حرف دل ما را زده بود و اينكه اسكار و بقيه جشنواره هاي دنيا سياسي هستند و يا تابع مسائلي ديگر و اينكه فيلمي در اين جشنواره ها جايزه بگيرد يا فيلمي نگيرد نه افتخار اين يكي است و نه ننگ ديگري. همين جشنواره فجر خودمان هم از اين قاعده مستثني نيست. دو سال پيش را يادتان هست كه در حضور چهارشنبه سوري جايزه بهترين فيلم و بهترين كارگردان را به فيلم به نام پدر حاتمي كيا دادند!

October 10, 2007

روزنوشت هاي ... (10)

روز خوبي نبود. صبح به درس گذشت و ايضا عصر هم. تنها كار متفرقه امروز ديدن سريالهاي ماه رمضان بود. دقت كرده ايد ترانه هاي تيتراژ پاياني اين سريال ها بجز يك وجب خاك ـ كه آنهم از كارهاي خوب يغما گلرويي خيلي فاصله دارد ـ تا چه حد رو و سطحي و شعاري هستند. يعني مي خواهند قضيه را كاملا به مخاطب شير فهم كنند. مثلا در تيتراژ پاياني ميوه ممنوعه، مي شنويم :
بي عشق عمر آدم
بي اعتقاد ميره
هفتاد سال عبادت
يك شب به باد ميره
يعني ترانه به جاي آنكه با مضمون اثر ارتباط برقرار كند و آن را در بك قالب درست شعري ـ و در لفافه اي از زيبايي و دوري از سطحي زدگي ـ ارائه كند، رك و راست در مورد داستان مجموعه حرف مي زند. باز جاي شكرش باقي است كه اسم هستي و حاج يونس اين ها را توي ترانه نمي شنويم. در تيتراژ اغماء هم وضع بهتر از اين نيست : « در نيك و بد نزد خدا / يكسان بُديم از ابتدا ». و بعد هم در شعر اسم ابليس و اينها آورده مي شود كه ملت اگر ذره اي هم شك دارند كه الياس شيطان است حالا درست متوجه بشوند. تازه همين امشب دوستان شبكه يك اين متن را موقع پخش اغماء زير نويس مي كردند : « نشست بررسي نسبت شيطان با انحرافات فردي و اجتماعي، فردا شب پس از سريال اغماء ». يعني اگر كسي خداي ناكرده از نعمت هوش كاملا بي بهره بود و باز هم قضيه را نفهميد آنجا حسابي حالي اش كنند. اصولا همه هنرمنداني كه كارشان را زيادي با مردم گره مي زنند و سليقه مردم بر سليقه و نظرات شخصي شان غالب مي شود، بعد از مدتي مجبور مي شوند كه خيلي رو بازي كنند و هر ايده و تمهيد جالبي را هم كه توي اثرشان بكار مي گيرند تابلو مي كنند.
راستي بحث ميوه ممنوعه شد. امروز در ويژه نامه اعتماد براي سريال هاي ماه رمضان گفتگوي حسن فتحي را مي خواندم و بشدت متاسف شدم. در پاسخ به سؤال خبرنگار اعتماد كه چرا ديالوگ هاي مدار صفر درجه خوب نيستند آقا جواب داده : « من به شدت از ديالوگ «مدار صفردرجه» دفاع مي کنم. به من ديگر نمي توانند اين ايراد را بگيرند. کسي که «شب دهم» را با آن ديالوگ ها نوشته که خيلي هم مردم دوستش دارند، وقتي دوباره درباره آن دوره مي نويسد حداقل مي تواند ديالوگ هايي در همان حد داشته باشد. » اين ها را درشت تر هم كردم تا حسابي توي چشم باشند. تواضع را ديديد؟ كيف كرديد كه كارگردان محترم به دور از تفرعن، يك پيش فرض مثبتي را در مورد خودشان مطرح كردند ( خوب بودن ديالوگ هاي شب دهم ) و با همان پيش فرض از ديالوگ ها سطحي و بي مايه مدار صفر درجه هم دفاع مي كنند. در برخي بخش هاي سريال، اگر چشم هايتان را ببنديد احساس اينكه در حال شنيدن گفتگوي خبري شبكه دو سيما هستيد را پيدا خواهيد كرد. صد بار گفتم به اين آدم هاي ميان مايه متوسط ـ و ايضا كم جنبه ( اين را توي اين گفتگو فهميدم ) ـ اينقدر بها ندهيد.

October 09, 2007

روزنوشت هاي ... (9)

روز معمولي اي بود. صبح خيلي زود به همراه يكي از دوستان ( همان كه چند روز پيش ابتدا لعن و نفرين و سپس دعايش كردم! ) رفتيم به دانشگاهمان در بجنورد براي انجام كارهاي فارغ التحصيلي. نگو روز حذف و اضافه بود و سر مدير گروه و كارشناس گروه آنقدر شلوغ بود كه وقت سرخاراندن هم نداشتند. توي بجنورد يك سري آدم هايي را كه بايد مي ديديم نديديم و كساني را كه نبايد مي ديديم ديديم. يعني اينكه دوباره اين رفيق ما باعث شد يك روزمان هدر برود. ديگر شك ندارم كه دست اين دوستم با الياس توي يك كاسه است.
آخر شب به لطف برنامه نود بازي پرسپوليس ـ ذوب آهن را كه نديده بودم ديدم و بعد هم به قول صالح علاء قشلاق كردم به برنامه دو قدم مانده به صبح كه بحث جالبي در مورد ريشه هاي سينماي عامه پسند ايران داشت. آن هم با حضور اكبر نبوي كه صورتش را اصلاح كرده بود ( چرا يك مدتي است همه دارند هر چي توي صورتشان دارند اصلاح مي كنند؟ ) و جواد طوسي كه هيچ وقت اصلاح نمي كند! در ضمن حالا كه بحث سينما شد بد نيست بگويم پرونده مخملباف در شهروند را هم اگر نخوانده ايد مي توانيد اينجا بخوانيد.
امروز رفت و برگشت خيلي سخت و بد نبود. به لطف داشتن همراه و گپ زدن و البته mp3 player راحت گذشت. توي mp3 player اين رفيقمان ( همين هم دست الياس ) كنار آهنگ هاي چيپ و در پيتي فراواني كه داشت يكهو يك ملودي آشنا شروع شد كه از همان اولين ثانيه ها شناختم اش ( و مگر مي شد نشناسي؟ ) : دريايي، اما متاسفانه با صداي ابي ( ابي توي آلبوم تاج ترانه چند تا از ترانه هاي گوگوش را بازخواني كرده است، و البته به شكلي تاسف برانگيز ). من در ذهنم ولي با صداي گوگوش مي شنيدم اش. بعضي آثار هنري درست و حسابي را هر بار كه دوباره در برابرشان قرار مي گيري، باز يك چيز تازه اي دارند و البته اين چيز تازه بسته به حال و هوا و موقعيت شخصي ات وقتي كه در برابرشان قرار مي گيري هم هست. امروز اين قسمت از ترانه خيلي تكانم داد :
كمكم كن، كمكم كن
نذار اين گمشده از پا در بياد
كمكم كن، كمكم كن
خرمن رخوت من شعله مي خواد

October 08, 2007

روزنوشت هاي ... (8)

روز بدي بود. صبح بالاخره رفتم پارسه و ثبت نام كردم. 11 را كتاب را يكجا دادند تا مسئوليت شان زودتر تمام شود. خُب يكي نيست بگويد كه آخر فكر نمي كنيد دنشجويان محترم چطور بايد اين بار را حمل كنند. البته نكته اي هم در اين بار سنگين بود و آن اينكه آدم وقتي اين بار سنگين مادي را حمل مي كرد به ياد يك بار سنگين معنوي هم مي افتاد و آن همانا قبولي در كنكور بود و اين مسئله كه : « مثل همين حالا كه داريم زحمت مي كشيم و مي خواهيم اين بار را به خانه برسانيم در مورد كنكور هم بايد زحمت كشيده و بار قبولي در آن را به سر منزل مقصود برسانيم ». تعبير ماورائي بار سنگين كتاب هاي پارسه را كيف كرديد؟ چه كنيم ديگر؟ از بس فيلم معنا گرا مي سازند و از بس كه سينما ماوراء از اين جور چيزها نشان مي دهد، همه چيز را همينجوري تعبير مي كنيم.

October 07, 2007

روزنوشت هاي ... (7)

روز جالبي بود. صبح به همراه يكي از دوستان رفتيم پارسه براي ثبت نام. اما اين دوست ما نه تنها خودش ثبت نام نكرد كه من را هم انداخت توي شك و دو دلي كه اين ها اين جوري اند و آن جوري اند و بي خيال ثبت نام شو! وقتي آمديم بيرون و توي راه بازگشت بروشورشان را خواندم ديگر مطمئن شدم كه مي خواهم ثبت نام كنم و چند تا لعن و نفرين هم بر اين دوستمان فرستادم. احتمالا اين كه نظرش تغيير كرد و راي مرا هم زد تقصير الياس بود.
اما همين دوستمان يك عدد CD به ما داد كه باعث شد لعن و نفرين ها را از وي دور نموده و حتي برايش دعا كنيم. يك CD كه نه تنها امروزمان را در كمال تعجب جالب و بامزه كرد كه حتي در روزهاي آينده هم مي تواند تاثير بگذارد. يك عدد CD متشكل از بازيهاي تمام بازيهاي كامپيوتري قديمي مثل : آتاري، ميكرو، سگا و حتي جديد مثل پلي استيش. با اين جديدها كاري ندارم اما نمي توانم حالم را از لحظه اي كه اولين بازي آتاري را توي صفحه مانيتور ديدم توصيف كنم. باورم نمي شد كه يكبار ديگر آن همه لذت سراغم بيايند. آخر اين ها فقط يك سري بازي معمولي نيستند. يك مشت خاطره درجه يك هستند از روزهايي كودكي و دوست هاي آن دوره. هر چهره و موقعيت و شرايطي را كه فراموش كنم تا آخر عمرم هم تصوير آن دنداني را كه بالا و پائين مي رفت و چيزها را مي خورد و چند تا ميكروب دنبالش بودند فراموش نمي كنم. يا صداي پر شدن سوخت هواپيما توي آن بازي معروف. اصلا به نظرم اصالت واقعي بازي توي همين هاست. اين بازيهايي كه امروز و اين بچه هاي نسل جديد مي كنند به نظرم جعلي مي آيد. مثلا همين بازي معروفي كه برادرم مي كند به اسم Carbon. مسابقات ماشين خيلي پيشرفته اي كه حتي تصوير كف خيابان توي بدنه اتومبيل ها مي افتد. خب كه چي؟ اتفاقا همين امروز توي بازيهاي ماشين آتاري به آن بازي ماشين برخوردم كه هر ماشين را در نهايت سادگي فقط چند تا خط تشكيل داده اند. اما نهايت ارزش بازي و ذات بازي توي همين هاست. آن بازي هواپيما چرا آنقدر معروف شد؟ براي اينكه ذات بازي درونش بود. همه تلاش مي كرديم كه نبازيم و بخاطر نامحدود بودن بازي اين ناممكن بود. هيچكس را سراغ ندارم كه آن بازي با به پايان رسانده باشد. ذات بازي همين چيزهاست كه بازي هاي امروزي ـ با همه احترامي كه به تلاش سازندگانش براي واقعي شدن همه چيز قائلم ـ اين ارزش هاي ذاتي را ندارند. وقتي بچه ها را مي بينم كه مثلا Hitman بازي مي كنند كفرم در مي آيد. آخر اين كه بازي نيست. يك مجموعه معما و پيام هاي آمريكايي ( لطفا نگوييد كه تحت تاثير حرف هاي توهم توطئه و اين ها هستم، چون واقعا اين چيزها توي اين بازي ها هست و بايد هم باشد. چون پول مي دهند و مي سازند و مي خواهند براي خودشان تبليغ كنند. حق ندارند؟ ) و گرافيك خراق العاده و ديگر هيچ. شبيه فيلم هاي جنگ هاي ستاره اي. آنجا هم فقط جلوه هاي ويژه عجيب و غريب هست و يك خط داستاني بسيار ضعيف و آبكي و ديگر هيچ. آن شور و حال سينمايي كه ديروز درباره اش نوشتم ـ و ارتباط مستقيمي با همين ذات بازي و ارزش حقيقي پديده سرگرمي دارد ـ در جنگ هاي ستاره اي غايب است.
يكي از بازي هاي آتاري بازي اسكي بود. مردي كه در حال اسكي بود و موانعي از جمله درخت ها و گوزن ها در مقابلش سبز مي شدند. همينطوري داشتم تك تك بازيها را چند ثانيه اي امتحان مي كردم و تجديد خاطرات مي شد كه اين يكي بازي جلويم ظاهر شد. كمي كه بازي كردم وارد Level بعدي شد و يكهو ديدم گوزن ها دارند به طرفم مي تازند. اين لحظه فوق العاده بود. از آن چيزهايي بود كه فراموششان كرده بودم ولي با ديدنش نه تنها لحظات اين بازي در سال هاي دور كه يك حال و هوا و فضا و موقعيت، همه كامل و بي نقص برايم تداعي شدند. فكرش را هم نمي كردم. هي! گوزن ها دوباره به سوي تو مي تازند ...

October 06, 2007

روزنوشت هاي ... (6)

روز معمولي اي بود. البته شايد در مورد هر روز ديگر هفته مي توانست به صفت هاي بدتري مفتخر شود اما چون جمعه بود و جمعه همينجوري هم روز بيخودي است، امروز را مي شود با ارفاق معمولي دانست. امروز حسابي زبان خواندم و به لحاظ كنكوري پربار بود. اما از هيچ لحاظ ديگري بار نداشت. حتي بار نوترون ( كه بار خنثي است ). ولي عوضش حالا توي اين پست مي خواهم كمي پربارش كنم. چند روزي است دنبال اين هستم كه حال سريال اغماء را بگيرم كه حالا وقت اش است. ديده ايد اغماء را؟ ديده ايد چقدر پرت و مهمل است؟ اصلا باورم نمي شود كه بشود در سال 1386 هم همچين سريال پرت و مهملي ساخت. چند روز پيش در مورد يك سريال سطح پايين به اسم ناري گل نوشتم و اينكه چقدر ضعيف است. اما يك پلان ناري گل شرف دارد به كل اغماء. نه بخاطر اينكه در مورد چيزهايي است كه چيزهاي پرتي هستند ( و حتي واكنش برخي مذهبي ها را هم برانگيخته ). نه! بخاطر پرداخت جعلي و كم مايه. همين چند سال پيش او يك فرشته بود دقيقا با همين مضمون روي آنتن رفت. ولي آن يكي در نوع خودش، زمان خودش و محدوده خودش بد نبود و لااقل تقلبي و مصنوعي به نظر نمي رسيد. اما اغماء نه تنها همه چيزهايي را كه اثر تصويري بايد براي داشتن شور و حال سينمايي داشته باشد، ندارد ـ كه البته او يك فرشته بود هم نداشت ـ اما برخلاف سريال قبلي، فاتحه اين شور و حال سينمايي را هم خوانده است. يك چيزهايي هست توي سينما كه نمي شود خيلي به صورت تئوريك در موردشان توضيح داد و همين چيزها هستند كه باعث مي شوند گاهي، آثاري بسيار بي نظير از نظر اجرا، كارهاي بد و بي مايه اي به نظر برسند. تازه دارم مي گويم حتي آثار بي نظير از نظر اجرا. چه رسد به اغماء كه اجرايش وحشتناك است. آخر كي گفته كه با كنتراست توي نورپردازي و استفاده از لنز وايد كارگردان صاحب سبك مي شود كه سيروس مقدم براي داشتن امضاي شخصي در سريال هايش از اين ها استفاده مي كند. داستان شوكت و نرگس و پليس جوان و دريايي ها و الياس و دكتر پژوهان، همه را سيروس مقدم همينجوري مي سازد. در سريال امام علي سيروس مقدم دستيار مير باقري بوده. حالا يكي كشف كند كه پشت صحنه آن سريال حضرت آقا چكار مي كرده اند كه حالا همچين چيزهايي تحويل ملت مي دهند. البته اين وسط نمي شود از بازي خوب امين تارخ ( كه مي ترسم دير شود و در سينماي ايران به جايگاهي كه استحقاقش را دارد نرسد ) گذشت. خوب توي چشم هايش نگاه كنيد تا دكتر پژوهان مومن و بي شك و صادق اول فيلم را با آدمي كه حالا در منگنه اي از شك و ترديدها گوناگون قرار دارد و رفتارهاي بي ارداده و متناقض انجام مي دهد. هر چند ديالوگ هاي سطحي فيلم گاهي گريبان او را هم مي چسبند.

October 05, 2007

روزنوشت هاي ... (5)

روز بدي نبود. صبح زدم بيرون براي ثبت نام كنكورهاي پارسه. قبلش بايد عكس هايم را كه داده بودم عكاسي چاپ كند مي گرفتم كه بدقولي عكاس باعث شد قضيه تا روز شنبه عقب بيفتد. توي مسير هوس كردم يك بخشي را از پارك ملت بروم. به ويژه اينكه صبح زود هم بود و داشتند آب پاشي مي كردند و بوي خوبي توي پارك بود و هواي تازه به معني واقعي كلمه جريان داشت. قديم تر ها شبكه سه مسابقه اي داشت به اسم راز سيب كه براي آن سالها خيلي مهيج بود و شركت كننده ها بايد از موانع عجيب و غريب و مشكلي عبور مي كردند تا پيروز شوند. عبور از پارك ملت موقع آب پاشي چمن ها هم بي شباهت به راز سيب نيست. آب پاش ها بطور اتوماتيك مي چرخند. اگر تعدادشان زياد باشد ( مثل امروز ) قضيه رسما شكل بازي پيدا مي كند و بايد طوري حركت كني كه خيس نشوي. من اما دقيقا مسيري را انتخاب كردم كه احتمال خيس شدن در طول طي كردنش كم نبود و در عوض طوري حركت كردم كه يك قطره آب هم رويم نپاشيد. يكي نيست بگويد تو كه نمي خواهي خيس بشوي خوب مثل بچه آدم از مسير ديگري مي رفتي. كسي وارد بازي مي شود كه از سوختن و دوباره از اول شروع كردن هراس نداشته باشد. ولي خيلي وقت است آنقدر محافظه كار شده ام كه ديگر وارد بازي كه بدانم احتمال باخت در آن هست نمي شوم. احتمال پاشيدن آب حتي به اندازه قطره اي!

October 04, 2007

روزنوشت هاي ... (4)

روز بيخودي بود. در مورد ديروز گفتم بي شور و حال و حالا در مورد امروز واقعا نمي دانم چه مي شود گفت. تنها نكته مثبت امروز ديدن يكي از اولين طبع آزمايي هاي محسن مخملباف از سيما بود: توبه نصوح. حواستان هست كه؟ پخش توبه نصوح در روزهايي كه بحث مخملباف خيلي داغ است و شماره جديد شهروند هم به او اختصاص داشته خيلي معنا دار است. ياد دستگيري عباس عبدي در روز 13 آبان افتادم. فيلم وحشتناكي بود! نه بخاطر اينكه به مرگ و بازگشت و اين چيزها اشاره مي كرد. منظورم به لحاظ سينمايي است كه از نظر درجه بندي رسما يك Trash Movie به حساب مي آيد. اما نكته جالب فيلم اين بود كه هيچ صحنه اي را احساس نكردم مخملباف بزن و درروئي گرفته است. سليقه اش افتضاح بوده ( هست؟ ) اما در حد همان سليقه وسواس به خرج داده بود و سرسري از كنار صحنه ها نگذشته بود. وسواسي كه استاد كيميايي عزيزمان اگر كمي به خرج مي داد سلطان را به يكي از بهترين آثار سينماي ايران تبديل مي كرد.