October 03, 2007
روزنوشت هاي ... (3)
روز گندي بود. بي هيچ شور و حال و نكته خاصي. صبح به قصد خريد چند تا كتاب درسي و غير درسي از خانه زدم بيرون كه از بدبختي فقط كتاب درسي را توانستم گير بياورم. اين بار آنقدر زود بيرون رفتم كه همه جا بسته بود و هر چقدر هم اين طرف و آنطرف پلكيدم ديدم قصد دكان گشايي ندارند. اين بيماري هم كه ما را ول نمي كند. البته به علت رعايت نكردن كامل پرهيز خوراكي و ناخنك زدن هايي به ميوه هاي ممنوعه هم هست كه هنوز درمان نشده ام. راستي! ميوه ممنوعه را مي بينيد؟ مجموعه اي با اين همه اوج و فرود ( حتي در يك قسمت ) نوبر است ديگر. البته هيچگاه در حد يك كار عالي جلو نمي رود ولي مي شود به بخش هايي از آن درجه خوب داد و بخش هايي همه بيش از حد افت مي كند. به ويژه بازي ها كه به هيچ وجه يكدست نيستند. شما هم در مورد ميوه ممنوعه نظر بدهيد. در ضمن يكي از نشريات زرد يك عكس سه نفره از خيرانديش، نصيريان و توسلي را روي جلد كار كرده و بالاي عكس تيتر زده : « خشم حاج خانم از عشق يونس فتوحي به هستي ». بعد هم با فلش اسامي توي تيتر را به سر بازيگران توي عكس مرتبط كرده. كور شوم اگر دروغ بگويم، خودتان برويد ببينيد. امروز كه چيز خاصي نداشت، بگذاريد با يك طنز ديگر سر و ته قضيه را هم بياوريم. توي يكي از كتاب هاي كمك درسي در بخش معرفي نويستندگان ادبيات معاصر در كنار اسم جلال آل احمد، اخوان ثالث، شاهرخ مسكوب، شفيعي كدكني، سهراب و نيما و ... ـ و البته در غياب شاملو، فروغ، دولت آبادي، هدايت، گلستان و خيلي هاي ديگر ـ نام مرتضي مطهري را گذاشته اند!
October 02, 2007
روزنوشت هاي ... (2)
روز خوبي نبود. صبح از خونه زدم بيرون و رفتم چلچراغ و شهروند اين هفته رو گرفتم. چلچراغ كه به سياق اين يكي دو سال اخير هيچ چيز دندون گيري نداشت و يه شماره كم مايه ديگه بود. اما شهروند به لطف پرونده مخملباف خوب بود. اگه به مخملباف علاقه نداريد احتمالا از اين پرونده خوشتون مياد و اگه طرفدارش هستيد بهتره كه نخونيدش چون ممكنه بعدش كار دست خودتون و محمد قوچاني و امير قادري بديد. براي من كه هيچكدوم از اين ها نيستم و وسط اين طيف قرار دارم بعضي مقاله ها به نظرم كمي غرض ورزانه اومد. مثلا امير قادري كلي به سكس و فلسفه و اشكالاتش اشاره كرده اما حتي اسم ناصرالدين شاه آكتور سينما رو كه بهترين فيلم مخملباف و يكي از بهترين هاي سينماي پس از انقلاب به حساب مياد نياورده.
بعد از اين كه شهروند و چلچراغ رو يه ورقي زدم رفتم ثبت احوال براي درخواست كارت ملي ( وقت شناسي رو كيف كرديد؟ حالا كه وضعيت فوق العاده اعلام شده و داره اجباري ميشه درخواست دادم.) مثل همه ادارات و سازمانهاي مملكت همه چيز خيلي شلوغ و درهم و برهم بود و يه عده آدم همينجوري دارن تو هم ميلولن. كارهايي كه انجام همه شون شايد كمتر از 15 دقيقه وقت ببره ميكشه به نيم ساعت و يك ساعت و وقت ( تنها چيز غير قابل بازگشت ) همينجوري ميگذره و هيچكس هم عين خيالش نيست!
بعد هم برگشتم خونه و يك كمي درس خوندم و باقيش هم تا يكي دو ساعت پيش تو خواب گذشت. آخه يكي از شربت هايي كه دكتر تجويز كرده خواب آوره و اميدوارم تا فردا از شر اين مريضي و به تبعش از شر اين خواب هاي بي موقع كه روز آدم رو هدر ميده خلاص بشم. آخر شبي هم نود و دو قدم مانده به صبح رو ديدم كه دومي با حضور بهرام زند ( دوبلور و مدير دوبلاژ سريال امام علي ) جالب بود. اين رو بهش مي گن يه ابتكار خوب. روز ضربت خوردن حضرت علي هم ميشه برنامه خوب داشت و مهماني كه به موضوع ربط پيدا كنه!
راستي توي شهروند يه جمله از بابك احمدي در مورد E.T خوندم كه حيفم مياد اينجا نيارمش : « كمتر تماشاگري هست كه پس از ديدن فيلم ئي.تي بگويد كه چون باوركردني نيست كه چنين موجود فضايي نازنيني به كره ما بيايد، اين فيلم بي ارزش و دروغ است. به راستي، اين فيلم بارها بيش از انبوهي از فيلم هاي رئاليستي از مهم ترين مسائل زندگي ما در سياره مان خبرهاي درست براي مان مي آورد.» علاقه ام به E.T بيشتر شد!
بعد از اين كه شهروند و چلچراغ رو يه ورقي زدم رفتم ثبت احوال براي درخواست كارت ملي ( وقت شناسي رو كيف كرديد؟ حالا كه وضعيت فوق العاده اعلام شده و داره اجباري ميشه درخواست دادم.) مثل همه ادارات و سازمانهاي مملكت همه چيز خيلي شلوغ و درهم و برهم بود و يه عده آدم همينجوري دارن تو هم ميلولن. كارهايي كه انجام همه شون شايد كمتر از 15 دقيقه وقت ببره ميكشه به نيم ساعت و يك ساعت و وقت ( تنها چيز غير قابل بازگشت ) همينجوري ميگذره و هيچكس هم عين خيالش نيست!
بعد هم برگشتم خونه و يك كمي درس خوندم و باقيش هم تا يكي دو ساعت پيش تو خواب گذشت. آخه يكي از شربت هايي كه دكتر تجويز كرده خواب آوره و اميدوارم تا فردا از شر اين مريضي و به تبعش از شر اين خواب هاي بي موقع كه روز آدم رو هدر ميده خلاص بشم. آخر شبي هم نود و دو قدم مانده به صبح رو ديدم كه دومي با حضور بهرام زند ( دوبلور و مدير دوبلاژ سريال امام علي ) جالب بود. اين رو بهش مي گن يه ابتكار خوب. روز ضربت خوردن حضرت علي هم ميشه برنامه خوب داشت و مهماني كه به موضوع ربط پيدا كنه!
راستي توي شهروند يه جمله از بابك احمدي در مورد E.T خوندم كه حيفم مياد اينجا نيارمش : « كمتر تماشاگري هست كه پس از ديدن فيلم ئي.تي بگويد كه چون باوركردني نيست كه چنين موجود فضايي نازنيني به كره ما بيايد، اين فيلم بي ارزش و دروغ است. به راستي، اين فيلم بارها بيش از انبوهي از فيلم هاي رئاليستي از مهم ترين مسائل زندگي ما در سياره مان خبرهاي درست براي مان مي آورد.» علاقه ام به E.T بيشتر شد!
October 01, 2007
روزنوشت هاي روزهاي پيش از كنكور (1)
تقريبا دو ماه تا كنكور كارداني به كارشناسي دانشگاه آزاد باقي است و مي خواهم عين اين دو ماه را هر روز يك پست با همين عنواني كه مي بيند بگذارم. برويم سراغ روز اول. روز مزخرفي بود. بيدار شدن از خواب همانا و گرفتگي و چرك گلو همانا. خيلي سعي كردم مقاومت كنم و مثلا با قدرت بدني ـ كه ندارم ـ بيماري را دفع كنم اما نزديكي هاي ظهر ديگر بريدم و چه خوب كه بريدم! جناب دكتر دو عدد آمپول سنگين برايم نوشت تا ديگر من باشم كه با چرك هاي گلو كل كل كنم. بعد از تزريق بي حس و حالي و كرختي آمد سراغم و بعد هم يك خواب عصرانه كه تمام روزم را هدر داد. آخر شب هم كمي درس خواندم و بعد هم لالا و ساعت 4 صبح بيدار شدم و نشستم پاي سيستم و الان هم كه در حال نوشتن اين پست هستم و بعدش هم ديگر به هيچ كس ربطي ندارد كه چكار مي خواهم بكنم. اما يكي از دستاوردهاي كرختي و بي حالي ظهر اين بود كه از بيكاري و بي حوصلگي رفتم سراغ تلويزيون و چشمم به ديدن بخش هايي از يك سريال روشن شد. تمام سهل انگاري ها و سرسري گرفتن هاي كارگردان هاي سريال هاي تلويزيوني را فراموش كنيد. ناري گل در بين همه اين برنامه يك استثناء است. يك سوژه درجه يك براي خنده و مضحكه. قول مي دهم كارگردان با خودش قرار گذاشته بوده كه همه پلان ها را با يك برداشت بگيرد و خلاص. خوب! پيشنهاد مي كنم محض انبساط خاطر هم كه شده شنبه شب ها يا يكشنبه ظهر يك بخش هاييش را ببينيد.
September 29, 2007
از لاك پشت هاي نينجا تا تنگنا
برادر و پسر خاله ام امروز داشتند با كامپيوتر لاك پشت هاي نينجا بازي مي كردند. وارد اتاق كه شدم و چشمم كه افتاد به بازي ياد دوران كودكي ام افتادم و اينكه چقدر لاك پشت هاي نينجا را دوست داشتم و از بينشان مايكل آنجلو كه سرخوش تر از بقيه شان است را بيشتر. هوشنگ گلمكاني توي شماره 100 مجله فيلم مقاله فوق العاده اي دارد كه در بخشي از آن گفته كه توي يك دفتر همه اخبار و نقدها و عكس ها و مستندات مربوط به فيلم تنگناي امير نادري را جمع مي كرده. همان دفتر، زمينه ساز كتاب تنگنا شد كه توي نمايشگاه امسال منتشر شد و بي شك كاملترين فيلم نگاري در تاريخ سينماي ايران به حساب مي آيد. من هم از توي آدامس هاي مختلف عكس هاي برچسبي شان را جمع مي كردم و يكبار همه شان را به ترتيب شماره توي يك دفتر كه عكس روي جلدش لاك پشت هاي نينجا بودند چسباندم و خلاصه اي از كل داستان را توي صفحه هاي اولش نوشتم كه هنوز هم آن دفتر را دارم.

دنياي سرخوش و پر از رنگ لاك پشت هاي نينجا كجا و دنياي سياه و غمبار تنگنا كجا؟ اما فاصله اين دو خيلي سريع طي شد. خيلي سريع تر از آنكه فكرش را مي كرديم آن همه شور و حال جايش را به تلخي و سياهي و اندوه داد. با همه آنكه هنوز خيلي از كودكي ام را نگه داشته ام و هنوز هم خودم را به كم و سن سال تر ها ـ حتي گاهي بيش از بزرگترها ـ نزديك احساس مي كنم اما در خود اين چرخش سال ها و رشد كردن تلخي هست كه مي آيد و تو هم نمي تواني هيچ جور جلويش را بگيري. نمي دانم! شايد هم اين خيلي شخصي است و نبايد تعميمش داد.

هوشنگ گلمكاني توي همان مقاله نوشته كه چطور بعد از يك اتفاق شخصي بد تنگنا را مي بيند و توي آن حال ديدن تنگنا خيلي بهش مي چسبد و اين جمله را آورده كه : « از آن پس، گويي ناف زندگي ما را با غم بريده باشند ». حالا دارم به اين فكر مي كنم كه چقدر خوب است كه آدم يا غم و غصه اي نداشته باشد يا اگر دارد، بداند از كي و كجا ناف زندگيش را با غم بريده اند !

دنياي سرخوش و پر از رنگ لاك پشت هاي نينجا كجا و دنياي سياه و غمبار تنگنا كجا؟ اما فاصله اين دو خيلي سريع طي شد. خيلي سريع تر از آنكه فكرش را مي كرديم آن همه شور و حال جايش را به تلخي و سياهي و اندوه داد. با همه آنكه هنوز خيلي از كودكي ام را نگه داشته ام و هنوز هم خودم را به كم و سن سال تر ها ـ حتي گاهي بيش از بزرگترها ـ نزديك احساس مي كنم اما در خود اين چرخش سال ها و رشد كردن تلخي هست كه مي آيد و تو هم نمي تواني هيچ جور جلويش را بگيري. نمي دانم! شايد هم اين خيلي شخصي است و نبايد تعميمش داد.

هوشنگ گلمكاني توي همان مقاله نوشته كه چطور بعد از يك اتفاق شخصي بد تنگنا را مي بيند و توي آن حال ديدن تنگنا خيلي بهش مي چسبد و اين جمله را آورده كه : « از آن پس، گويي ناف زندگي ما را با غم بريده باشند ». حالا دارم به اين فكر مي كنم كه چقدر خوب است كه آدم يا غم و غصه اي نداشته باشد يا اگر دارد، بداند از كي و كجا ناف زندگيش را با غم بريده اند !
September 27, 2007
محمد صالح علاي جان !
اين شب ها محمد صالح علا برنامه دوقدم مانده به صبح را اجرا مي كند و دوباره روي بورس قرار گرفته. گفتگوهايش در نشريات چاپ مي شود و مورد تحسين واقع مي شود. كسي كه البته خيلي ها ممكن است او را نشناسند و ندانند كه مجري كه معمولا ساكت مي نشيند و بحث ها را گوش مي كند و كمتر دخالت مي كند، ار چهره هاي آوانگارد دهه 40 و 50 است و در دوره خودش در تئاتر، هنر كانسپچوال ( مفهومي )، تلويزيون و حتي ترانه سرايي آثار درخشاني از خودش به جاي گذاشته. يكسال و اندي هم هست كه مجله اي به نام نشاني را متشر مي كند كه سروشكل بسيار متفاوتي دارد و اين يكي هم در نوع خودش ويژه و خاص است. هر چند به قول اديب وحداني ( كارشناس موسيقي ) مجله مزخرف صميمي است! در بين ترانه هايش شازده خانم از همه مشهورتر است اما من يكي از ترانه هايش را كه خودم خيلي دوست دارم اينجا مي گذارم به اضافه يك پوستر از يكي از تئاترهايش كه استاد قباد شيوا طراحي كرده است.
ـ شب و شبنم
تو شبستون چشات، پاي پله هاي پلكت، مچ مهتابُ مي گيرم
اون دمي كه گرگ و ميشه، با يه گله شقايق، پيش پاي تو مي ميرم
من شبُ به خاطراتم، وصله مي كنم مي دوزم
من به هر رعد نگاهت، گُر مي گيرم و مي سوزم
اگه روزُ خواسته باشي، شبُ تا تهش مي نوشم
مي زنم به آب و آتيش، با خود خورشيد مي جوشم
زخم خورشيدي تن رو، با شب و شبنم مي بندم
اگه مقتول تو باشم، دم جون دادن مي خندم
تو با اين نگاه ياغي، قرق سينه مايي
فاتح قلعه رويا، كي به فتح ما ميايي
ـ پوستر تئاتر اسكي روي آتش
ـ شب و شبنم
تو شبستون چشات، پاي پله هاي پلكت، مچ مهتابُ مي گيرم
اون دمي كه گرگ و ميشه، با يه گله شقايق، پيش پاي تو مي ميرم
من شبُ به خاطراتم، وصله مي كنم مي دوزم
من به هر رعد نگاهت، گُر مي گيرم و مي سوزم
اگه روزُ خواسته باشي، شبُ تا تهش مي نوشم
مي زنم به آب و آتيش، با خود خورشيد مي جوشم
زخم خورشيدي تن رو، با شب و شبنم مي بندم
اگه مقتول تو باشم، دم جون دادن مي خندم
تو با اين نگاه ياغي، قرق سينه مايي
فاتح قلعه رويا، كي به فتح ما ميايي
ـ پوستر تئاتر اسكي روي آتش
September 26, 2007
آس پيك !
اين دوست عزيزمان مصطفي امير خاني كه يكبار در همين وبلاگ ناجور توي پرش زده بوديم و موجبات سقوطش از عرش به فرش را فراهم نموده بوديم بار ديگر و در اقدامي بي شرمانه پرواز را از سر گرفته و رفته يك وبلاگ ايجاد كرده. نه مثل كاغذ بي خط كه از سطر سطر نوشته هايش فرهيختگي مي بارد! نه! يك وبلاگي كه از اسمش تا رسمش همه نامربوط است و البته دوستان در مخابرات خيلي زود فهميدند و بلاگفا را فيلتر كردند ( فقط به خاطر وبلاگ مصطفي ). اسمش را كه گذاشته آس پيك ( علاقه به آلات و ادوات قمار و فسق و فجور آخر تا كجا ؟! ). رسمش هم كه بي رسمي است و گفته همين جور يلخي مي خواهد بنويسد. بعد هم آمده گذاشته توي كار خدا ! الله اكبر! خب به اين آدمي كه كلا از دست رفته چه مي شود گفت؟ كار از امر به معروف هم گذشته است و بايد منتظر مشيت الهي بود!
August 14, 2007
دو قدم مانده به صبح
باز هم اتفاق اصلی دارد جایی خارج از کادر دوربین رخ می دهد. باز هم چیزی که خیلی جلوی چشم نیست و خیلی هم درباره اش صحبت نمی شود بهتر است از آنچه که هر روز و هز جا بحثش در میان است. در حالیکه این روزها نگاه مردم به اجرای جسورانه فرزاد حسنی در برنامه کوله پشتی و خارج شدن ( اخراج شدن؟ ) او از گروه سازندگان این برنامه معطوف شده است، یکی از بهترین و حرفه ای ترین برنامه های تاریخ تلویزیون این سرزمین در شبکه چهار روی آنتن است. دو قدم مانده به صبح با اجرای محمد صالح علاء به عنوان مجری ثابت و چهره هایی چون فریدون جیرانی، محمد رحمانیان، ساعد مشکی و ... به عنوان مجریان مهمان در حیطه هایی سینما، تئاتر، گرافیک و ... یک برنامه فوق العاده حرفه ای، نه تنها در حد و اندازه های کوچک و بی قدر سیمای جمهوری اسلامی بلکه در مقیاسی وسیع تر است. دکور عالی، انتخاب مجریان و مهمانان خوب، آزادی در بیان برخی مسائل و به ویژه نام ها ( شاید هم سطح توقع مان خیلی پایین رفته بود که حالا با شنیدن نام شاملو از تلویزیون ذوق زده می شویم )، وله های زیبا و ... از نقاط قوت برنامه هستند. ساعت پخش برنامه ( 11 شب ) هم با وجود اینکه شاید برای هر برنامه دیگری نا مناسب باشد، اما با فضای کلی این برنامه جور در می آید. فکر نمی کنم دیدن گفتگوی ساعد مشکی با ابراهیم حقیقی یا فریدون جیرانی با علی نصیریان سر ظهر یا ساعت 5 بعد از ظهر آنقدر جالب و دلچسب باشد که ساعت 12 شب هست!
البته این یکی هم مثل هر برنامه دیگری نقاط ضعفی دارد. مثلا برخی وله ها مثل جملات بزرگان اصلا جایشان وسط چنین برنامه ای نیست. و یا اینکه برخی بحث ها اصولا زیادی سنگین و بزرگ هستند و در فرصت گفتگوهای برنامه به پایان نمی رسند. اصلا مگر می شود بحث هویت را در مثلا گرافیک یا تئاتر در 1 ساعت جمع و جور کرد ؟! با همه این احوالات دیدنی است. با پخش برخی برنامه ها مثل یک فیلم/ یک تجربه، سینما چهار، دو قدم مانده به صبح، مستند چهار و ... گاهی فکر می کنم مسئولان تلویزیون شبکه چهار را به حال خودش گذاشته اند تا برای یک عده خاصی برنامه بسازد و کاری هم به کارش ندارند! گویا واقعا دو قدم مانده به صبح!
البته این یکی هم مثل هر برنامه دیگری نقاط ضعفی دارد. مثلا برخی وله ها مثل جملات بزرگان اصلا جایشان وسط چنین برنامه ای نیست. و یا اینکه برخی بحث ها اصولا زیادی سنگین و بزرگ هستند و در فرصت گفتگوهای برنامه به پایان نمی رسند. اصلا مگر می شود بحث هویت را در مثلا گرافیک یا تئاتر در 1 ساعت جمع و جور کرد ؟! با همه این احوالات دیدنی است. با پخش برخی برنامه ها مثل یک فیلم/ یک تجربه، سینما چهار، دو قدم مانده به صبح، مستند چهار و ... گاهی فکر می کنم مسئولان تلویزیون شبکه چهار را به حال خودش گذاشته اند تا برای یک عده خاصی برنامه بسازد و کاری هم به کارش ندارند! گویا واقعا دو قدم مانده به صبح!
July 12, 2007
گرد و خاك
دقت كرده ايد در اين چند روز دولت چه گرد و خاكي به پا كرده است؟ وزير ارشاد به مطبوعات هشدار مي دهد آنهم در حالي كه چند روز پيش تر روزنامه هم ميهن توقيف شده است. سازمان مديريت و برنامه ريزي منحل مي شود. در 18 تير ماه به اعضاي دفتر تحكيم وحدت حمله شده و 16 نفر بازداشت مي شوند. حالا هم فيلتر شدن رسمي يك خبرگزاري به دليل اينكه خودش اخبارش را فيلتر نمي كرد! ما كه بخيل نيستيم، بگذاريد گرد و خاك كنند. فقط لطف كنند جايي اين عمل را انجام دهند كه گرد توي چشم و گوش و حلق ما نرود. راستي به نظر شما اقدام مبارك بعدي چه خواهد بود؟
July 05, 2007
كوكوي دو شب مانده از آن ما !
در باره محسن نامجو و موسيقي اش حالا با كمي فاصله از روزهاي پيش و پس از سال نو ـ كه در صدر همه اخبار بود ـ بهتر مي شود قضاوت كرد. و حالا بي شك مي توان گفت كه دوست داشتني است و بي بديل، نه تنها در موسيقي دوران ما كه در همه دوران هاي موسيقي ما. براي اولين بار است كه دلم مي خواهد سرم را با غرور بالا بگيرم و فرياد بزنم در زمانه و روزگار ما هم نابغه اي ظهور كرده كه بنيادها را ـ نه از سر بي سوادي و ادا و اطوار و تلاش هاي آبكي براي متفاوت بودن، كه با علم و سواد و علاقه به آغاز راهي تازه ـ در هم مي شكند و تا اين حد هم تندرو است كه البته اقتضاي ايستادن در برابر دايناسورهاي زمانه ما همين راديكاليسم است. وقتي محمد رضا لطفي شاگردان سابقش را به دليل گام گذاشتن در راه هاي تازه و اينكه چندان سر سپرده سنت ها نيستند تكفير مي كند، بايد هم چون نامجويي ظهور مي كرد كه كرد! اگر نسل قبلي ها خواننده هاي هم دوره خودشان را داشتند و آثار آنها را مي شنيدند و زمزمه مي كردند و ما هم به ناچار و از سر فقر و نتگدستي زمانه مان همان ها را مي شنيديم و به روي خودمان نمي آورديم كه خوانندگان نسل ما ـ به جز تعدادي انگشت شمار ـ چه كساني هستند، حالا اما مي شود سرمان را بالا بگيريم و آوازهاي نامجو را دست جمعي و ـ با صداي بلند ـ بخوانيم.
سوال اما اينجاست كه چرا نامجو مجوز نمي گيرد؟ در اين ملك البته اين سوال و از اين قسم پرسش ها عجيب نيست. هر آنكه دوست نداشتني است، تصويرش همواره پيش رويمان است و مجبور كه نه، محكوميم به ديدنش و شنيدن گفتارش و خواندن سرگذشتش و ... هر آن كس را كه دوست داريم، محروميم حتي از داشتن كوچكترين تماسي با او؛ خلاصه آنكه كوكوي دو شب مانده و ملي پوش بازنده و دولت شرمنده از آن ماست و معلوم نيست در ميان اين داراييها چه چيز درست و حسابي مي شود پيدا كرد؟ راستي! به قول خود نامجو : ( اي عرش كبريايي چيه پس تو سرت ؟ / كي با ما راه ميايي؟ جون مادرت! )
سوال اما اينجاست كه چرا نامجو مجوز نمي گيرد؟ در اين ملك البته اين سوال و از اين قسم پرسش ها عجيب نيست. هر آنكه دوست نداشتني است، تصويرش همواره پيش رويمان است و مجبور كه نه، محكوميم به ديدنش و شنيدن گفتارش و خواندن سرگذشتش و ... هر آن كس را كه دوست داريم، محروميم حتي از داشتن كوچكترين تماسي با او؛ خلاصه آنكه كوكوي دو شب مانده و ملي پوش بازنده و دولت شرمنده از آن ماست و معلوم نيست در ميان اين داراييها چه چيز درست و حسابي مي شود پيدا كرد؟ راستي! به قول خود نامجو : ( اي عرش كبريايي چيه پس تو سرت ؟ / كي با ما راه ميايي؟ جون مادرت! )
شگرد نو !
اين بار ديگر وقعا بامزه است. البته ديگر خبري از ليست اتهاماتي مانند اقدام در جهت بر اندازي نظام و تشويش اذهان عمومي و شكايت نهادهايي مانند صداوسيما نيست؛ اما قاضي مرتضوي يك طنز جديد برايمان رو كرده است. در حالي كه روزنامه هم مين پس از 7 سال رفع توقيف شد و 42 شماره هم منتشر كرد جناب مرتضوي فرموده اند كه گويا اشتباهي پيش آمده و نبايد روزنامه را آزاد مي كردند. جالب آنكه قاضي دادگاه روزنامه هم ميهن گفته است كه مراحل دادرسي درست پيش رفته و هيچ اشكالي وجود ندارد. به هر حال وقتي ترفندهاي قديمي كهنه مي شوند بايد به هر قيمتي كه شده و از هر جايي كه شده شگردهاي جديد كشف كرد. اين هم شگرد جديد قاضي مرتضوي است ديگر!
Subscribe to:
Posts (Atom)