بعضی کارگردان ها می توانند یک ایده مرکزی ساده را آنچنان پرورش داده و در طول فیلم بسط بدهند که ساده بودن آن پلات به چشم نیاید. و بر عکس بعضی ها یک ایده خوب را چنان خراب می کنند که آدم یادش می رود پشت چنین روایت ابتدایی و بی ظرافتی یک پلات عالی خوابیده است.
حکایت زیر تیغ و محمد رضا هنرمند بی شک از گروه دوم است. پس از رخ دادن اتفاق اصلی و فاش شدن راز قتل فیلم به شکلی عجیب دچار تکرار گشته و بویژه در قسمت های اخیر به شکل وحشتناکی به آن آب بسته شده. در همین چند قسمت آخر فهرستی از بی شمار صحنه های تکراری می توان ردیف کرد که بعضا حتی در دیالوگ ها هم یکسان هستند و از میزانسن قوی و دکوپاژ حساب شده هم که از همان اول خبری نبود. هنرمند به هیچ وجه کارنامه بدی ندارد. فیلمهایش در نهایت نه آثاری ضعیف که متوسط محسوب می شوند اما زیر تیغ به رغم بهره گیری از چند بازیگر تراز اول سینما که پس از سالها در تلویزیون حضور می یابند ضعیف است و ضعف هایش را بازی بازیگرانش هم نمی تواند بپوشاند. به نظر می رسد هنرمند در زیر تیغ به نوعی تحت تاثیر همان ایده اولیه قرار گرفته و احساس کرده که تماشاگر تلویزیونی با توجه به گروه بازیگران و شکلی پیشروی ماجرا که هر از گاهی یک گره را باز می کند با سریال همراهی خواهد کرد و در تلویزیون هم چه چیزی بهتر از این ؟! و سری که درد نمی کند را هم که دستمال نمی بندند. وقتی با همین سطح کیفی هم در بین این همه سریال زیر استاندارد بهترین سریال تلویزیون است و مردم هم هر هفته راس ساعت پایش می نشینند زحمت بیشتر و کار جدی تر چرا ؟
ولی بی انصافی محض است که در باره زیر تیغ حرف یزنی و راجع به موسیقی اش چیزی نگویی. هر چند درباره آثار بزرگ و خوب هر چقدر که حرف بزنی از ارزششان کم می کنی. بهتر است من هم چیزی نگویم، کمی که صبر کنیم دوشنبه دیگر سر می رسد و دوباره تار علیزاده و ...
March 06, 2007
March 04, 2007
کوفت ِ ببخشید، مامان
امروز شاهد یک اتفاق فوق العاده بودم. از همان هایی که چندین حس و حال را با هم دارند. با برادرم سوار تاکسی شدیم و نشیستیم صندلی جلو. توی مسیر مادری با پسر کوچکش سوار شدند. موقع پیاده شدن مادر کرایه را داد دست بچه و گفت تو کرایه را بده. پسر بچه هم با احترام خاصی به راننده گفت « بفرمائین آقا ».
بعد مادر در را باز کرد و داشت پیاده می شد که پسرک گفت « مامان من می خواستم در رو باز کنم » مادر هم در موضع ضعف و با صدایی که احساس ندامت را همراه داشت گفت « ببخشید »؛ و اتفاق اصلی رخ داد و این ماجرای معمولی را تبدیل کرد به یک خاطره ماندگار! پسرک در پاسخ ببخشید مادرش بی رودربایستی گفت « کوفت ِ ببخشید، مامان! ». دو تا پیرزن صندلی عقب در عین حال که نمی توانستند جلوی خنده شان را بگیرند شروع کردند به بحث اندر باب اخلاق و بچه های این دوره و زمانه و راننده هم گفت « الان که اینجوری وای به حال فردای این پدر و مادر ».
من ولی راستش به هیچوجه به اخلاق و این جور چیزها فکر نمی کردم و داشتم فقط می خندیدم. نکته خنده دار همه به نظرم اصلا حرف آخر پسر بچه نبود. این بود که مادر خیلی سعی می کرد به پسرش استقلال و تشخص بدهد و می گفت کرایه را تو بگیر حساب کن و البته به هدفش هم رسیده بود و لی پسرک کمی زیاد اعتماد به نفس پیدا کرده بود و مادر شده بود زیر دست و پسر مثل ارباب ها فرمان می داد. باید آنجا بودید تا لحن مادر را وقتی گفت ببخشید و پسر را وقتی گفت کوفت ِ ببخشید، مامان بشنوید !
بعد مادر در را باز کرد و داشت پیاده می شد که پسرک گفت « مامان من می خواستم در رو باز کنم » مادر هم در موضع ضعف و با صدایی که احساس ندامت را همراه داشت گفت « ببخشید »؛ و اتفاق اصلی رخ داد و این ماجرای معمولی را تبدیل کرد به یک خاطره ماندگار! پسرک در پاسخ ببخشید مادرش بی رودربایستی گفت « کوفت ِ ببخشید، مامان! ». دو تا پیرزن صندلی عقب در عین حال که نمی توانستند جلوی خنده شان را بگیرند شروع کردند به بحث اندر باب اخلاق و بچه های این دوره و زمانه و راننده هم گفت « الان که اینجوری وای به حال فردای این پدر و مادر ».
من ولی راستش به هیچوجه به اخلاق و این جور چیزها فکر نمی کردم و داشتم فقط می خندیدم. نکته خنده دار همه به نظرم اصلا حرف آخر پسر بچه نبود. این بود که مادر خیلی سعی می کرد به پسرش استقلال و تشخص بدهد و می گفت کرایه را تو بگیر حساب کن و البته به هدفش هم رسیده بود و لی پسرک کمی زیاد اعتماد به نفس پیدا کرده بود و مادر شده بود زیر دست و پسر مثل ارباب ها فرمان می داد. باید آنجا بودید تا لحن مادر را وقتی گفت ببخشید و پسر را وقتی گفت کوفت ِ ببخشید، مامان بشنوید !
March 03, 2007
ما، روابط اجتماعی و مرتب آپدیت شدن این وبلاگ!
نمیدونم چرا اینجوری میشه، اما هر بار که عزمم رو جزم می کنم که مرتب بنویسم یه حسی میاد سراغم که نمیتونم حتی یه پست بنویسم. این دفعه هم واسه همین نمیخوام قول بدم که مرتب پست بذارم اما سعیم رو می کنم. کاش همه چیز دست خود آدم بود تا می تونست هر جوری دوست داره زندگی کنه، اما هر حرکتت و هر رفتارت یه جورایی در ارتباط با دیگران و تاثیر گرفته از دیگران. این که من نمی تونم مرتب بنویسم همش به خودم مربوط نیست و بیشترش حال و روزیه که محصول روابط اجتماعیه. بهر حال امیدوارم از این به بعد مرتب بشم، البته اگه همه چیز مرتب بشه !
December 19, 2006
حالا چه کنیم ؟
احمد شاملو سالها پیش گفته بود : "روزگار غریبی است نازنین" و البته همچنان هم روزگار غریبی است نازنین !
مجریان محترم امر انتخابات نتایج اولیه را بیش از پنجاه ساعت پس از پایان زمان رای گیری اعلام می کنند و رئیس جمهور و رئیس مجلس و دیگر سران مملکتی از مجریان امر انتخابات تشکر و قدردانی می کنند !
رئیس جمهور محترم به همراه همشیره محترمه درساختمان وزارت کشور با وزیر محترم جلسه می گذارند و آب هم از آب تکان نمی خورد!
ناظران و نمایندگان اصلاح طلبان را از مراکز شمارش آرا اخراج و بعضا هم دستگیر می کنند و انگار نه انگار!
امروز در حالیکه 4 روز از زمان برگزاری انتخابات گذشته است هنوز آمار قطعی و کاملی در کار نیست!
احتیاج به اخبار آزاد در باره انتخابات داریم اما همه سایت ها و همه فیلتر شکن ها فیلتر شده اند و رئیس جمهور مملکت در این شرایط در وبلاگش درباره آزادی در کشور می نویسد !!!
خب! این هم از انتخابات؛ یعنی تنها راه مسالمت آمیز برای تغییر دادن و اصلاح کردن شرایط موجود.
سعید حجاریان می گفت " اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات " که با توجه به شرایط موجود می شود اینطور اصلاحش کرد : "اصلاحات مرد، خدایش بیامرزد"
مجریان محترم امر انتخابات نتایج اولیه را بیش از پنجاه ساعت پس از پایان زمان رای گیری اعلام می کنند و رئیس جمهور و رئیس مجلس و دیگر سران مملکتی از مجریان امر انتخابات تشکر و قدردانی می کنند !
رئیس جمهور محترم به همراه همشیره محترمه درساختمان وزارت کشور با وزیر محترم جلسه می گذارند و آب هم از آب تکان نمی خورد!
ناظران و نمایندگان اصلاح طلبان را از مراکز شمارش آرا اخراج و بعضا هم دستگیر می کنند و انگار نه انگار!
امروز در حالیکه 4 روز از زمان برگزاری انتخابات گذشته است هنوز آمار قطعی و کاملی در کار نیست!
احتیاج به اخبار آزاد در باره انتخابات داریم اما همه سایت ها و همه فیلتر شکن ها فیلتر شده اند و رئیس جمهور مملکت در این شرایط در وبلاگش درباره آزادی در کشور می نویسد !!!
خب! این هم از انتخابات؛ یعنی تنها راه مسالمت آمیز برای تغییر دادن و اصلاح کردن شرایط موجود.
سعید حجاریان می گفت " اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات " که با توجه به شرایط موجود می شود اینطور اصلاحش کرد : "اصلاحات مرد، خدایش بیامرزد"
November 28, 2006
تموم شد ترانه ...
پنجم آذر ماه سال گذشته مرتضی ممیز را از دست دادیم و امسال بابک بیات را. خبر را دور از شهر و خانه ام در فضایی بی هیچ هم کلام و هم ذائقه ای شنیدم. اما هنرش آنجا هم بود و تنهایی را و درد نبودنش را پر کرد. باصدای محزون آوازه خوانی که می خواند :
"خسته و دربه در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سیاه تره
زندگی زندون تلخ کینه هاست
تو دلم زخم هزار تا خنجره"
و صدای خواننده ای دیگر که فریاد می زند :
"صدای ترد شکستن
مث گریه پا به پامه
تلخی هق هق گریه
طعم تلخ خنده هامه"
و دیگری که با صدای مخملین و اندوهگین می خواند :
"مثل اسم خودم اینو می دونم
می دونم که یک نفر یه روز میاد
می دونم که وقتی از راه برسه
هر چی که خوبه واسه منم می خواد"

او را در خاطر می آوریم با آثاری که برجای گذاشت که در برابر هنرش بسیار کم تعداد هستند. اما همین ها لا اقل برای من یک نفر غنیمت به حساب می آیند. برای منی که از 13 سالگی شیفته اش بودم و ملودی هایش لحظه های تنهاییم را پر می کردند.
او را بخاطر می آوریم و اندوه از دست دادن پسرش مانی را که به گمانم بخشی از حزن آثارش را سبب شد.
او را بخاطر می آوریم و احمد شاملو را که بر آثار او بهترین شعرخوانی هایش را ارائه کرد. سکوت سرشار از ناگفته هاست را به یاد می آوریم و صدای شاملوی بزرگ که برای اولین بار کمرنگ شده بود؛ در میان موسیقی بی بدیل او. و شعری از بیگل را به یاد می آوریم که : " از بخت یاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا بدست نمی آوریم و یا از دست می دهیم. " و نا خودآگاه به از دست دادنش می اندیشیم.
او را به یاد می آوریم و سوسن تسلیمی را در نماهایی سیاه و سفید از تهران قدیم در شاید وقتی دیگر بیضایی. محمد رضا فروتن را که در نماهای پایانی مرسدس، وقتی که اتومبیل گرانقیمت را به آتش می کشید. سالهای دور و سلطان و شبان را. سالهای نزدیک تر و جهان پهلوان تختی. چه کسی امروز کشتی آنجلیکا را بخاطر دارد حال آنکه موسیقی اش فراموش نشدنی است و تنها با یک گیتار و یک ترومپت تمام آنچه را به انجام رساند که باید. شکار را حتی با وجود بازیگران محبوبش ـ خسرو شکیبایی و پرویز پرستویی ـ دوست نداشتیم و نداریم، اما موسیقی فیلم برایمان تکرار نشدنی جلوه می کند و هر بار از سر دلتنگی دستی به آرشیو صوتی مان بردیم و صدای سوت اش را شنیدیم.
و سر انجام او را به یاد می آوریم و ترانه هایش را که جوهره اندوه شخصی اش بودند. ترانه های که برای همیشه می مانند و حتی حافظه کوتاه مدت ترانه هم جرات فراموش کردنشان را نخواهد داشت. ترانه هایی که از بهترین کارهای خوانندگانشان به شمار می آیند. از سالهای دور، سالهای داریوش و ابی و گوگوش و ستار تا سالهای مانی رهنما و حامی شریف و خشایار اعتمادی. آنقدر بزرگوار بود که چتر آثارش را بر سر جوانهای نسل جدید هم بگیرد و چهره تازه ای از استاد را برای نسل جدید موسیقی پاپ رقم زد. چهره ای که تنها یک استاد نبود، عمود خیمه ترانه بود. و در این میان نام یکی از این آخرین آثارش (در آخرین آلبوم مانی رهنما) گویی از پیش، خبر اتفاق آینده را می داد : " تموم شد ترانه ... "
"خسته و دربه در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سیاه تره
زندگی زندون تلخ کینه هاست
تو دلم زخم هزار تا خنجره"
و صدای خواننده ای دیگر که فریاد می زند :
"صدای ترد شکستن
مث گریه پا به پامه
تلخی هق هق گریه
طعم تلخ خنده هامه"
و دیگری که با صدای مخملین و اندوهگین می خواند :
"مثل اسم خودم اینو می دونم
می دونم که یک نفر یه روز میاد
می دونم که وقتی از راه برسه
هر چی که خوبه واسه منم می خواد"

او را در خاطر می آوریم با آثاری که برجای گذاشت که در برابر هنرش بسیار کم تعداد هستند. اما همین ها لا اقل برای من یک نفر غنیمت به حساب می آیند. برای منی که از 13 سالگی شیفته اش بودم و ملودی هایش لحظه های تنهاییم را پر می کردند.
او را بخاطر می آوریم و اندوه از دست دادن پسرش مانی را که به گمانم بخشی از حزن آثارش را سبب شد.
او را بخاطر می آوریم و احمد شاملو را که بر آثار او بهترین شعرخوانی هایش را ارائه کرد. سکوت سرشار از ناگفته هاست را به یاد می آوریم و صدای شاملوی بزرگ که برای اولین بار کمرنگ شده بود؛ در میان موسیقی بی بدیل او. و شعری از بیگل را به یاد می آوریم که : " از بخت یاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا بدست نمی آوریم و یا از دست می دهیم. " و نا خودآگاه به از دست دادنش می اندیشیم.
او را به یاد می آوریم و سوسن تسلیمی را در نماهایی سیاه و سفید از تهران قدیم در شاید وقتی دیگر بیضایی. محمد رضا فروتن را که در نماهای پایانی مرسدس، وقتی که اتومبیل گرانقیمت را به آتش می کشید. سالهای دور و سلطان و شبان را. سالهای نزدیک تر و جهان پهلوان تختی. چه کسی امروز کشتی آنجلیکا را بخاطر دارد حال آنکه موسیقی اش فراموش نشدنی است و تنها با یک گیتار و یک ترومپت تمام آنچه را به انجام رساند که باید. شکار را حتی با وجود بازیگران محبوبش ـ خسرو شکیبایی و پرویز پرستویی ـ دوست نداشتیم و نداریم، اما موسیقی فیلم برایمان تکرار نشدنی جلوه می کند و هر بار از سر دلتنگی دستی به آرشیو صوتی مان بردیم و صدای سوت اش را شنیدیم.
و سر انجام او را به یاد می آوریم و ترانه هایش را که جوهره اندوه شخصی اش بودند. ترانه های که برای همیشه می مانند و حتی حافظه کوتاه مدت ترانه هم جرات فراموش کردنشان را نخواهد داشت. ترانه هایی که از بهترین کارهای خوانندگانشان به شمار می آیند. از سالهای دور، سالهای داریوش و ابی و گوگوش و ستار تا سالهای مانی رهنما و حامی شریف و خشایار اعتمادی. آنقدر بزرگوار بود که چتر آثارش را بر سر جوانهای نسل جدید هم بگیرد و چهره تازه ای از استاد را برای نسل جدید موسیقی پاپ رقم زد. چهره ای که تنها یک استاد نبود، عمود خیمه ترانه بود. و در این میان نام یکی از این آخرین آثارش (در آخرین آلبوم مانی رهنما) گویی از پیش، خبر اتفاق آینده را می داد : " تموم شد ترانه ... "
October 29, 2006
فریاد
از اینکه مثل خیلی وبلاگ های دیگه نوشته های دیگران رو کپی کنم و اینجا بذارم بیزارم، اما متاسفانه چند تا پست اخیر همه همینجوری هستن. دو تا که از نمایشنامه مجلس ضربت زدن بهرام بیضایی نقل شدن و اون یکی هم چیزی نیست بجز یه خبر که تو همه خبرگزاریها میشه دست اولش رو پیدا کرد.
اما یکبار دیگه هم مجبورم این کار رو بکنم چون اگه این قطعه از فریدون مشیری رو هم این جا نذارم دیگه دق می کنم و خفه میشم. دلم می خواد این شعر رو یک جایی با صدای بلند برای همه بخونم اما نمیشه. پس بهترین راه همینه:
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چیز ...
اما یکبار دیگه هم مجبورم این کار رو بکنم چون اگه این قطعه از فریدون مشیری رو هم این جا نذارم دیگه دق می کنم و خفه میشم. دلم می خواد این شعر رو یک جایی با صدای بلند برای همه بخونم اما نمیشه. پس بهترین راه همینه:
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چیز ...
October 23, 2006
شرق، روزگار و ...
روزهایی که شرق منتشر می شد به شوخی در باره اش می گفتیم اینها دیگر شورش را درآورده اند با این حجم از مطالب. 32 صفحه در روز؛ این همه مطلب را چطور بخوانیم؟ آرشیو کردنش هم که شده بود یک مصیبت دیگر. این اواخر به شوخی می گفتیم خداکند زودتر تعطیلش کنند تا از شرش خلاص شویم.
اما بعد که واقعا اتفاق افتاد فهمیدیم چه جواهری را از دست دادیم و حالا وسط این همه روزنامه کم مایه که به همه چیز نگاه صرفا سیاسی دارند، غیبتش حسابی احساس می شود. خلاصه برای آنهائیکه به شرق و مهمتر از آن استانداردی که در روزنامه نگاری ایران ایجاد کرد عادت کرده بودند شرایط سختی بود. تا اینکه چند روز قبل روزنامه ای آمد روی کیوسک به اسم روزگار که از همان شکل ظاهریش می شد فهمید که جانشین شرق است. اما این یکی هم عاقبت به خیر نشد. وزارت ارشاد به بهانه اینکه این روزنامه زیر عنوان های دیگری به غیر از سیاسی مجوز گرفته است مانع از چاپ صفحات سیاسی شد که این مسئله باعث استعفای قوچانی شد و احمد غلامی جایش را گرفت. در غیاب قوچانی بعید می دانم از روزگار چیز خاصی در بیاید. حالا باز هم باید منتظر بمانیم. منتظر اینکه روزنامه ای مثل شرق در بیاید و آن طور ببالد و بزرگ شود و به آن جایگاه برسد و تازه آن روز چه تضمینی هست که بماند؟
اما بعد که واقعا اتفاق افتاد فهمیدیم چه جواهری را از دست دادیم و حالا وسط این همه روزنامه کم مایه که به همه چیز نگاه صرفا سیاسی دارند، غیبتش حسابی احساس می شود. خلاصه برای آنهائیکه به شرق و مهمتر از آن استانداردی که در روزنامه نگاری ایران ایجاد کرد عادت کرده بودند شرایط سختی بود. تا اینکه چند روز قبل روزنامه ای آمد روی کیوسک به اسم روزگار که از همان شکل ظاهریش می شد فهمید که جانشین شرق است. اما این یکی هم عاقبت به خیر نشد. وزارت ارشاد به بهانه اینکه این روزنامه زیر عنوان های دیگری به غیر از سیاسی مجوز گرفته است مانع از چاپ صفحات سیاسی شد که این مسئله باعث استعفای قوچانی شد و احمد غلامی جایش را گرفت. در غیاب قوچانی بعید می دانم از روزگار چیز خاصی در بیاید. حالا باز هم باید منتظر بمانیم. منتظر اینکه روزنامه ای مثل شرق در بیاید و آن طور ببالد و بزرگ شود و به آن جایگاه برسد و تازه آن روز چه تضمینی هست که بماند؟
October 19, 2006
غربت، خستگی و وبلاگ !
همیشه تو شهرستان محل تحصیلم ( بجنورد ) احساس خستگی و عذاب می کردم. سعی می کردم هر چه زودتر برم مشهد. واسه همین بچه های هم خونه و همکلاسی های دانشگاه میگن فلانی اگه 7 ساعت هم بین دو تا کلاسش خالی باشه میره مشهد یک سُک سُک میکنه و برمیگرده! اما تازگی ها یه راه واسه این مشکل پیدا کردم و اونم اینکه وبلاگ رو فعال کنم. نتیجه اش پست های بیشتر، و اگر نوشته های خوبی باشن کامنت های بیشتر و دوستان بیشتره که آدم رو تو این شرایط از خستگی و تنهایی دربیاره !
October 15, 2006
21 رمضان سال 40 هجرت
همیشه می پرسیدم کیست که خواهد زد، و کی خواهد زد، و از روبرو خواهد زد یا پشت سر یا پهلو؟ ـ همیشه می پرسیدم آیا همه عمر خود را برای این ضربه آماده کرده ام؟
مجلس ضربت زدن / بهرام بیضایی
مجلس ضربت زدن / بهرام بیضایی
October 13, 2006
علی
من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟ روزگاری ساکن شهری بودم؛ و اینک سالهاست سرگشته ی بیابانِ خضرِ الیاسم! ـ شما مرا از من گرفتید. خیالات خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید! قلعه گیر و خندق گذار و معجزه سازم کردید! شاه مردان و شیرِ خدا گفتید! زمینم به چهارمّ آسمان بردید! به خدایی رساندید! پدرِ خاک و خونِ خدا خواندید! درِ شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید! شما با من چه کردید؟

نمایشنامه مجلس ضربت زدن / بهرام بیضایی

نمایشنامه مجلس ضربت زدن / بهرام بیضایی
Subscribe to:
Posts (Atom)